#شهربازی_پارت_159
هر چقدر هم تغییر کرده باشم اما عمرا بتوانم دلیلش را برای طاها بگویم.
_ باشه نمی خواد بگی.
خدارو شکر ناراحت نشده بود .
_ حالا چرا نشسته بودی گریه می کردی؟
_ همینجوری
نگاه عاقل اندر سفیهی حواله ام کرد
_ آدم عاقل الکی میشینه گریه میکنه ، دختر خوب؟
_ دلم گرفته بود.
_ از چی
_ بی کسی
با این حرفم شاید ترحم طاها را جلب می کردم و حس دلسوزیش را تحریک می کردم ، اما گاهی بعضی حرف ها عقده میشود و تا آنها را به زبان نیاوری خلاص نمی شوی.
شاید هم دلم می خواست او بداند من به اندازه ی کافی تنها هستم او دیگر خودش را از من دور نکند.
دستهایش به دور فرمان ماشین مشت شد و اخم چهره اش را پوشاند .
romangram.com | @romangram_com