#شهربازی_پارت_122


_ آرام

_ بله

_ از مهسا دلخور نشو ،میشناسیش که.

سعی کردم لبخند بزنم.

با آمدن مهسا با آن نگاهش من به سرعت به سمت آشپزخانه رفتم و دیدم که مهسا با اخم چیزی به میلاد گفت و او هم با اخمی بدتر جوابش را داد.

شام خورده شده بود و البته همه به جز مهسا خوششان آمده بود و تشکر کرده بودند.

خودم در آشپزخانه ایستادم تا ظرف ها را بشورم و هر چه سارا اصرار کرد نگذاشتم کمک کند.

خودم هم می توانستم بیخیال شوم تا فردا که شهلا خانم بالاخره مرخصی اش تمام می شد و بر می گشت ، اما صرفا برای نبودن در جمع آنها تصمیم به این کار گرفتم.

برای خودم مشغول بودم که با صدای مهسا از جا پریدم

_ اصلا به قیافت نمیاد از این کارا هم بلد باشی .

......

_ البته همیشه گفتن از آن نترس که های و هو دارد از آن بترس که سر به تو دارد.


romangram.com | @romangram_com