#شاهین_پارت_98

سوالش ابرویم را بالا انداخت. برای اطمینان به ساعت نگاه کوتاهی کردم:
- نمی دونم فعلا که هستم!
پکر شد! شانه هایش پایین افتادند و سرش را آهسته تکان داد. حدسش سخت نبود ! احتمالا می خواست برود. آرمین بی حوصله خداحافظی کرد و من هم ترجیح دادم تماس را قطع کنم:
- ببخشید آرمین جان، فردا می بینمت پس ... حتما یه مدل پاستا بذار تو لیست غذاهات!
آرمین اوکی گویان، تماس را قطع کرد! موبایل را روی میز سُراندم . نازنین همان جا ایستاده و با دیدن نگاهم شالش را مرتب کرد
- اگر می خوای بری شما برو! من کاری ندارم ... می خوام با یکی تلفنی حرف بزنم بعدش می رم ...
از عمد با آرامش حرف زدم. نازنین دوباره لبخندی روی لبش نشست:
- کاری ندارم، اگر می خواین می تونم بمونم.
روی صندلی تاب می خوردم و خیره اش بودم. دروغ می گفت. اما من در مورد احساسم صادق بودم! با این که دوست داشتم نزدیکش بودم اما حس بدی که میانمان را پر کرده بود، از این دوری خرسند بود.
- نه! منم کاری ندارم! خوش بگذره !
کنایه ام، چشمانش را جمع کرد. لب های قلوه ای خوشرنگش را غنچه تر کرد و بعد با قدم های محکم به سمت در اتاق حرکت کرد:
- آخر هفته تون خوش!
قبل از این که حرفی بتوانم بزنم، در را هم محکم بهم کوبید و رفت! صدای پاشنه ی کفش هایش را می شنیدم و منتظر بودم که سکوت شود تا من هم سریع بلند شوم! نباید این بار این فرصت را از دست می دادم! یک آن سکوت شد. بلند شدم تا نزدیکی ها در رفتم اما همچنان سکوت بود. دستم روی دستگیره نشست که باز هم صدای پاشنه ی کفش هایش نفسم را در سینه حبس کرد. این از صدایی که دور می شد ، مطمئن شدم که از شرکت خارج می شود. باید تعقیبش می کردم اما با ماشین خودم نمی شد.
سریع برگشتم و گوشی موبایلم را برداشتم. همان طور که شماره ی آژانس نزدیک شرکت را پیدا می کردم، از اتاق خارج شدم . با آژانس تماس گرفتم و همان لحظه ای که با عصبانیت، زنی را که پشت تلفن به من گفته بود، تا ده دقیقه ی دیگر ماشین نخواهند داشت، تهدید می کردم، با طاها که ظاهرا برای رفتن، آماده شده بود، سینه به سینه شدم. با لبخند خسته نباشید گفت و من با همان حالم، به سمت در خروجی شرکت رفتم. نمی خواستم اصلا فرصت را از دست بدهم. بالاخره تاکسی پیدا می شد که دنبالش کند!
طاها که گویا صدایم را شنیده بود، قبل از این که در اصلی شرکت خارج شوم، صدایم کرد:
- اقا ... آقا...
برگشتم و با اخم نگاهش کردم. حرفی نزدم تا خودش بگوید:
- ببخشید اگر دنبال ماشین هستید، من دارم .. می خواین برسونمتون؟
از این پیشنهاد عالی تر در آن لحظه نمی شد! به آنی جای اخم را لبخند گرفت!
- بدو پسر ، ماشینت کجاست؟
طاها آدرس چند قدم دور تر از شرکت را داد . با احتیاط پشت سر طاها پشت درایستادیم . او که از پنهان شدن من تعجب کرده بود، نگاهی به خیابان انداخت:
- اقا چیزی شده؟

@romangram_com