#شاهین_پارت_77

کنارم میزم برگشتم تا به لبخندی که همان لحظه روی صورتش نشسته بود زل بزنم:
- گزارش کار؟ به این زودی مشخص شد؟
- بله ، بفرمایید.
با سه قدم خیلی بلند، جلوی میز رسید و برگه ها را به طرفم دراز کرد. نگاهم به سرعت روی نوشته و اعداد گشت:
- تو مطمئنی ؟ بعدا مشکلی پیش بیاد...
طاها با خنده نگذاشت، جمله ام پایانی داشته باشد:
- بله، خیالتون راحت آقا ... من تمام هزینه ها رو هم نوشتم، نمی دونم روال کار شرکت چه جوریه، اما اگر بخواین می تونم خودم دنبالش برم ...
با انداختن برگه ها روی میز، سر جایم نشستم . ارنجم را روی میز گذاشتم و کمی به سمت جلو خم شدم تا به خوبی بتوانم صورت طاها را زیر نظر داشته باشم!
- خب ... فعلا که خوبه! اما باید آخر کارو دید! اگر می تونی خودت دنبالش باشی و بعد با فاکتور از حسابداری شرکت تسویه کنی، هیچ! وگرنه نه، باید پیش فاکتور بیاری، حسابداری تایید کنه، پول بگیری بری دنبالش! اینم روال کار ما! دیگه خود دانی که چه کار می تونی انجام بدی ...
طاها فکر می کرد و من با تکیه دادن به صندلی ادامه دادم:
- خیلی انگار واردی به کامپیوتر ! چرا پس نرفتی دنبالش برای تحصیل؟
سوالم، طاها را کمی متعجب کرد. اما خیلی زود ، لبخند همیشگی روی لب هایش نشست:
- می دونم طرز فکرم رو خیلی ها قبول ندارن. نمی گم هم درسته اما ... نگاه کردم دیدم یه لیسانس از من کمتر می دونه! نه که حالا من خیلی می دونم ها! اما خب ... بعد ... به نظرم وقت حروم کردن بود! الکی برم چیزای به درد نخورم یاد بگیرم!
- این طوری ها هم نیست! هر چی باشه ، اول تو یه مدرک معتبر داری که نشون می ده با سوادی و تخصص داری! دوم هم یه درسایی نیازه که در کنار رشته ی مورد علاقه ات، یاد بگیری!
لبخند طاها جمع شد و کمی سرش را پایین انداخت. میمیک صورت و هیکل کمی چاقش، معصومیت خاصی را به او داده بود. احساس می کردم، هر چه می گوید، گفته های قلبش است! از آن دسته از پسرهایی که هنوز خشن نشده اند و شاید خشن هم نشوند!
برگشتم به دورانی که هم سن و سال طاها بودم! من هم هیچ وقت خشن نبودم. آن هم با اوضاع خانواده ام! به قول مادر خدابیامرزم، آسه می رفتم و می آمدم تا مبادا باعث دردسر و دعوا شوم ...
آه کشان ، سری تکان دادم و قبل از من طاها گفت:
- حق باشماست... اما خب ... یعنی ...
- به من ربط نداره چه طور زندگی می کنی ... اما ... همه مثل من نیستن که قبول کنن تو همین جور با امتحان عملی ثابت کنی! یعنی اصلا فرصت و وقت برای این مسئله ندارن و ترجیح می دن، به سندهایی که تو بهشون نشون می دی، اکتفا کنن و قبولت کنن! زبانت چه طوره؟
سوال آخر، باز هم لبخند طاها را روی لبانش برگرداند:
- بیست اقا! هر چی بخواین می تونم بخونم . نوشتنم هم بد نیست. اما تخصصی کامپیوتر رو هیچ کم و کسری ندارم...
تنها باید امیدوار می شدم که هر چه می گوید، حقیقت باشد . خیلی وقت بود که دنبال چنین کسی می گشتم و باید فعلا به طاها اعتماد می کردم. به یاد حامد افتادم و تصمیم گرفتم تماسی با او بگیرم . بالاخره که با هم دوست بودیم! گرچه هنوز ته دلم رنجیده خاطر بود! با همین فکر، به برگه ها اشاره ای کردم:

@romangram_com