#شاهین_پارت_186
- وای شاهین نکن دیگه!
بی قرار ِ ادامه اش بودم، دست به سمتش دراز کردم تا برگردد، اما او یک قدم به عقب رفت:
- نخیر عه! داره کار به جاهای باریک می کشه!
خندیدم و یک باره ایستادم تا خواستم از مچ دستش بگیرم، به سمت آشپزخانه دوید. بازی جالبی شده بود. دل ارا، می خندید و من سرخوش از حال خوبم، دنبالش می کردم! بالاخره توانستم کنار راهرویی که به اتاق خواب ها می رسید، دستش را بگیرم و تا به خودش بیاید، میان آغوشم اسیر شد. تقلا می کرد اما خنده ، عضلاتش را شل کرده بود تا به راحتی بلندش کنم. با ترس، از گردنم گرفت و جیغ زنان گفت:
- نکن، شاهین ، می افتم.. وای ...
- تکون نخور، می افتی! سنگین تر از اونی هستی که فکر می کردما!
دل آرا چشم بسته و تقلا می کرد ، یک قدم به سمت ِ اتاقم برداشتم اما با به صدا در آمدن ِ زنگ خانه، هر دو با نگرانی، سکوت کردیم! دل آرا را به آرامی روی زمین گذاشتم و به سمت آیفون رفتم. صورت شایلین، در مانتیور کوچک، ضربان تند قلبم را به پایین ترین حد خودش رساند! دل آرا که کنارم رسید، با هینی ، عقب رفت:
- عه شایلین! این جا چی کار می کنه؟
به جای جواب او، در را باز کردم! دل آرا گفت:
- باز کردی؟
نگاهی به سر و وضع خودم و خانه انداختم:
- چی کار می کردم؟ در و روی دخترم باز نمی کردم؟
- خب اون که نمی دونست خونه ای؟ بهش زنگ زدی؟
- نه !
دل آرا نچی گفت و دست به سینه کنار آیفون ایستاد! بالشتک های افتاده از روی مبل را مرتب سرجایش گذاشتم و ادامه دادم:
- می شه بری مانتوتو بپوشی! این جور نباشی بهتره!
زمانی که به سمتش برگشتم، تکان نخورده بود و با اخم نگاهم می کرد! خوشی مان، نصفه مانده بود! فاصله مان را پر کردم و کمی سرم را پایین بردم تا هم قدش شوم:
- دل آرا نمی خوام شایلین حساس بشه، باید یه دروغی بهش بگیم. حالا برو بپوش ... بعدا بازم باهم صحبت می کنیم!
دل آرا حرفی نزد . صدای رسیدن آسانسور را هر دو شنیدیم. او مانتو و شالش را پوشید و من هم در خانه را باز کردم. شایلین، با اخم هایی در هم، پشت در بود. جواب سلام من را به آهستگی داد و از جلویم گذشت. وقتی دل آرا سلام داد، من هم در را بستم و برگشتم! نمی دانستم باید چه دلیلی برای بودن دل ارا بیاورم! نگاه مبهوت و سوالی شایلین، اول رو به دل آرا و بعد به من ماند! بزاق دهانم را به زحمت قورت دادم و دنبال اولین کلمه می گشتم که دل آرا پیش دستی کرد:
- چه قدر زود برگشتی شایلین! من تازه به مینو زنگ زدم که بیاد دنبال من!
شایلین مانتویش را روی کاناپه ی بزرگ انداخت و نگاهش میان وسایل خانه گشت. جواب که نداد ، متوجه شدم، اوضاع خراب تر از آنی هست که فکر می کردم! دخترم بزرگ شده و نباید ریسک می کردم! باید از فکرم کار می کشیدم اما بی فایده بود! هیچ دروغ و فکری نبود که بودن دل آرا را توجیه کند! دل آرا برعکس من، باخونسردی کیفش را هم برداشت و گفت:
@romangram_com