#شاهین_پارت_168
- نه شما نه! از خانم نازنین یثربی! منشی ِ ....
پیش طاها نشد ، ادامه ی جمله ام را بدهم. نازنین سرش را تکان داد و طاها آهسته گفت:
- ببخشید آقا من... من برم یه لحظه بیرون، کار دارم... زود ... زود برمی گردم...
من حرفی نزدم اما طاها رفت تا من هم راضی از رفتن، با غرور به نازنین خیره باشم! در این چند روز، در مورد این لحظه ها خیلی فکر کرده بودم. لحظه ای که مچ نازنین را می گیرم و مثل بار قبل، دم به تله ی ماهان نداده ام.
- خب!؟ خانم نازنین یثربی! چه قدر گرفتی این جور منو بدبخت کنی؟ الان ماموریتت تموم شد؟
نازنین زبان روی لب های خشک شده اش کشید تا بالاخره حرفی بزند:
آقای آزادی من واقعا متوجه نمی شم! شما در مورد چی دارین حرف می زنید؟ کدوم بازی؟
- کدوم بازی؟ زشته دیگه ، از تو بعیده حداقل! شخصیت خودتو حفظ کن!
- من ... واقعا نمی فهمم ...
با لبخندی که گوشه ی لب هایم را بالا کشیده بود، دست در جیب به طرف پنجره راه افتادم و نگذاشتم جمله اش تمام شود:
- ببینم... ایشون بادیگاردته؟ خوب حواسش بهت هستا!
کنار پنجره برگشتم تا باز هم به صورت نازنین برسم! برعکس دقایقی پیش، خودش را جمع و جور کرده و مستقیم نگاهم می کرد:
- پس موضوع اینه! من اما هیچ وقت شما رو بازی ندادم! شما پیشنهادی به من دادین و منم گفتم که شرایطش رو ندارم. گفتم دوست بمونیم و خواستم اگر بعد ها نشد، شما منو درک کنید و برام مشکل نسازین! شما هم قول دادین ظاهرا که ...
سرش را با تاسف تکان داد و به جای من به دیوار اتاق زل زد. این که با زیرکی قصد داشت از زیر بار اتهامش فرار کند، لبخندم را کشیده تر کرد:
- چرت و پرت تحویل من نده نازنین! کدوم پیشنهاد؟
تند به سمتم برگشت:
- کدوم پیشنهاد؟ رک بگم؟
- آره!
لحظه ای مکث کرد و با حرص نفسش را بیرون فرستاد:
- همون پیشنهاد بی شرمانه ی شما! بعدشم ... پیشنهاد ازدواج !
بی فکر زدم زیر خنده!
- اوه! خب... جالب شد!
@romangram_com