#شاهین_پارت_163
بازی که در آخر به خنده های او و لبخند من ختم شد. سر خیابان که رسیدیم، باز شده بود همان دل آرای قبل! دستم را گرفت، حرف زد و خندید. اخم های منم باز شده بود. نزدیک کوچه ی خانه ی خاله اش که شدیم، بی هیچ فکری پرسیدم:
- کی پدر و مادرت برمی گردن؟
دل آرا با کمی مکث گفت:
- نمی دونم... اما می یان دیگه!
- می گم این خاله ات تنها زندگی می کنه؟
- اوهوم. شوهرش مرده... یه دختر داره که شوهرش داده و خارج از کشوره. تنهاست طفلک من خیلی این جا می مونم پیشش.
ماشین وارد کوچه ی تاریک و خلوت شد و او آه کشید:
- منم عادت کردم به این جا. دلم می سوزه براش.
- آهان!
ماشین را که کنار پیاده رو نگه داشتم، باز به لبخند صورتی دل آرا رسیدم! چند لحظه انگار زمان ایستاد تا من خیره اش باشم، بعد یکباره خودش را در آغوشم انداخت:
- خیلی دوستت دارم شاهین. نمی دونم بگم چه طور... اما انگار عاشقت شدم.
گردنم را می بوسید. بی ترس و دلهره! برعکس من که به زحمت گردنم را حرکت دادم و کوچه را پاییدم!
- نکن زشته یکی می بینه!
- ببینه! اصلا مهمه مگه؟ من کسی رو که دوست دارمو می خوام ببوسم.
کمی سرش را عقب کشید . لبخندش کشیده شد و صورتم را با دستانش قاب گرفت، تا بخواهم حرکتی کنم، سرم را جلو برد و لب های گرمش، خفه ام کرد! سست شدم. دستم پشتش نشست و من هم همراهی اش کردم، تا اولین بوسه ی باشد که مزه اش را به خوبی حس می کنم! دلم می خواست زمان همین جا می ایستاد اما، دل آرا با عقب کشیدن سرش، رویاهایم را به حقیقتی تلخ گره زد!
- دوستت دارم شاهین. کاش ... می شد بیشتر کنار هم باشیم.
سرش را با آرامش روی بازویم گذاشت و انگشتش روی پایم رژه رفت!
- می دونم عجیبه برات، اما ... خیلی دوستت دارم. کاش تو هم احساس منو داشتی.
سرش را کمی بالا گرفت و با تمام مظلومیتی که از او سراغ داشتم، به صورتم زل زد:
- ها شاهین؟ منو دوست داری؟ یه کمم باشه قبوله ها!
احساس کردم مردمک هایش می لرزد. خیلی وقت بود، کسی این طور، من را را نخواسته بود. حرف هایش قلبم را آتش می زد. نمی دانستم می داند و از عمد احساساتم را تحریک می کند، یا نه، هر آن چه در دل دارد، به زبان می آورد. آه که کشید و مایوسانه باز سرش را پایین برد، نتوانستم جلوی دلم را بگیرم. بوسه ای روی موهایش گذاشتم و زمزمه کردم:
- دوستت دارم...
@romangram_com