#شاهین_پارت_150
رقم کمی متعجبم کرد اما فقط گفتم:
- باشه، باید اینترنتی بریزم نهایت نیم ساعت دیگه تو حسابته...
- مرسی ... اینو حل کنم. باقیش رو یه کاری می شه کرد حالا ...
مشکوکانه پرسیدم :
- کدوم باقیشو؟ بازم مگه هزینه کردی؟
- خب ... می گم حالا بعدا، مهم نیست اونا ... این کارت رو بابام می دونه حسابشو، راستی کی وقت داری باهم قرار شد حرف بزنیم! شام خوبه امشب؟ من می تونم بیام!
جمله ی آخر دل آرا حواسم دوباره معطوف ِ مشکل اصلی کرد:
- امشب ... آره خوبه . من از ساعت شش هستم. به شایلین زنگ بزنم بگم فقط ...
- باشه، منم می خوام برم یه سر پیشش امروز!
- پیش شایلین بری؟ نکنه بهش حرفی بزنی، نمی خوام اصلا مشکوک...
صدای خنده های دل آرا نگذشت جمله ام را تمام کنم:
- باشه، فهمیدم! نمی گم!
اخم کرده به سمت میزم برگشتم:
- ببین دل ارا جدی ام توی این یه مورد! اصلا نمی خوام شایلین چیزی بفهمه ...حداقل فعلا!
- حواسم هست ...
عصبانی شده بودم و همین باعث شد، سرد با دل آرا خداحافظی کنم. این که شایلین از ارتباط من و دل آرا و مشکل پیش آمده چیزی بفهمد، اصلا، باب دلم نبود. همین طور هم احساس می کردم شایلین نسبت به من بدبین است. گوشی را روی میز انداختم و برای واریز کردن مبلغی که دل آرا گفته بود، دوباره لپ تاپم را جلو کشیدم. نازنین، پشت میزش، مشغول به کاری بود. انگار روی کاغذ چیزی می نوشت... توجهم جلب شد ، سرم را جلوتر بردم گرچه از آن فاصله چیزی مشخص نبود! ناگهان برگه را مچاله کرد و در سطل زیر پایش انداخت.
بدم نمی آمد به بهانه ای به اتاق بکشانم و با چند کنایه ، از زیر زبانش حرفی بیرون بکشم! به همین منظور، سریع مبلغی که دل آرا خواسته بود را برایش واریز کردم و از نازنین هم خواستم به اتاقم بیاید. دقیقا زمانی که پیام کسر مبلغ واریزی را در پیامک های بانک می دیدم، نازنین هم وارد اتاقم شد.
اخم، ابروهای بلندش را بهم نزدیک کرده بود. احساس می کردم فکش را محکم فشار می دهد که چانه اش پهن تر به نظر می آمد! بی آن که در را ببیند، دو قدم جلوتر از در ایستاد:
- بله؟
مشخص بود که عصبانی و کلافه ست، برعکس من که انگار دیدن حال ِ او، حالم را بهتر کرده بود! پایم را روی هم انداختم و به صندلی تکیه زدم کاملا:
- در و ببند!
نازنین بی حرف برگشت و در را بست، دوباره سر جایش ایستاد و منتظر خیره ام شد! اگر می دانست با این واکنش هایش، چه قدر حالم را بهتر می کند، قطعا، انجام نمی داد! نازنینی که با هر اشاره ی من، بی تفاوت به همه چیز، معکوسش را انجام می داد!
@romangram_com