#شاهین_پارت_145

تقلایش برای حفظ غرور، جالب بود اما من را بیشتر تحریک می کرد که آزارش بدهم!
- فقط همین؟ رئیسی دیگه! من باید واسه دو دقیقه دیر اومدن جواب پس بدم اما شما؛ هر وقت که خواستی، تشریف ببری!
- این طور نیست آقای آزادی ...
- راستشو بگو چند بار شده این جور من رفتم، دنبال من تو هم در رفتی؟
اخم هایش این بار در هم کشیده شد و صاف به چشمانم زل زد:
- هیچ وقت! اولین بار بود، گفتم یه کاری داشتم..
- این چه کاریه تو چند وقته داری؟ فکر می کنی کله م تو برفه و نمی فهمم نه؟
ترس را میان چشمانش می دیدم! شاهین بدجنس، لبخند پیروزمندانه ای، روی لبم کاشت، کیف را برداشتم و به سمت اتاقم راه افتادم. در را که بستم، صدای کشیده شدن محکم صندلی را شنیدم و بعد بسته شدن در دستشویی پشت دفتر را ! از خودم راضی بودم! با حس خوب افتخار، پشت میز نشستم و لپ تاپ را در آوردم و منتظر شدم تا نازنین برگردد. امروز ، روز من بود! باید اول کمی کارهای قبل نازنین را تلافی می کردم و بعد، رسوایی!
خوشحال از این که بالاخره مچش را خواهم گرفت، گوشی را برداشتم و از او خواستم به طاها بگوید به اتاقم بیاید. طولی نکشید که ضربه ای به اتاقم خورد و هم زمان با بلند شدنم، طاها وارد اتاق شد:
- سلام آقا ...
با لبخند دستم را به سمتش دراز کردم:
- سلام پسر ، بیا بشین...
طاها در را بست تا من با دقت بیشتری به صورت در هم رفته اش نگاه کنم. روی صندلی نشستم و همان طور که او روی مبل می نشست، گفتم:
- چه خبر؟ چه طوری؟
طاها مردمک هایش را بالا کشید اما خیلی زود مثل سرش، آن ها را هم پایین برد!
- متاسفم ... باور کنید اصلا نمی دونم چرا همچین اتفاقی افتاده!
سگرمه هایم در هم فرو رفت. آرنجم را روی میز گذاشتم و خودم را جلو کشیدم:
- چه اتفاقی؟
سر طاها بالا آمد، ابروی راستش با تعجب بالا رفته بود:
- به شما نگفتن؟
- نه!
طاها باز هم سرش را پایین انداخت:

@romangram_com