#شاهین_پارت_130

- بارون می یاد!
لبخند زدم و او با هیجان پرده را بیشتر کنار زد:
- بدو بیا ...
احساس خستگی مفرط می کردم. دوست نداشتم از مبل کنده شوم اما گوش به فرمانش، بدنم را به زحمت بلند کردم و ثانیه ای بعد، کنارش ایستاده و از شیشه ی باران خورده، به خیابان خیس نگاه می کردم.
- من عاشق بارونم ... همه چیزش زیباست ...
به جای شنیدن صدای قطره های باران و دیدن تن خیس شهر، گرمای تن دل آرا را حس کردم. سرش کمی خم شد و کم کم به بازویم رسید. انگشتانم محتاج لمس تنش بودند. دستم دور کمرش حلقه شد و او هم خودش را به من چسباند. دستش روی سینه ام نشست و شروع کرد به نوازش کرد. زمانی که پرده از دستش افتاد، به سمتم برگشته و با هیجان به چشمان گیجم نگاه می کرد. احساس کردم همان لحظه ، صورتش را دو تا می بینم! چشم بستم و لب هایش روی لب هایم نشست.
بوسه اش، تکمیل کننده ی آرامش لحظه بود. تمام سلول های بدنم، داشتنش را می خواست. آن قدر بی فکر که نفهمیدم دستم را کجا حرکت می دهم و با لمس پوست بدنش، کمی خودش را جمع کرد. عقب که نرفت، دیگر مشکلی نبود. مزه ی رژلب و بوی مشروب ، در هم پیچیده بود.
حس کردم کم کم زیر پایم خالی می شود. روی قالیچه ی کوچک اتاق هم زمان با هم نشستیم و تن ظریف دل آرا میان آغوشم گم شد. نفس هایش را می فهمیدم. لب هایش گاهی تکان می خورد و گاهی مرا می بوسید. لحظاتی که پر از حس خوشایندی بود. حسی که انگار برای بار اول تجربه می کردم. خلا وار ، شناور شده بودم. نه اتاق کارم که حس کردم ، برگشتم خانه ی بزرگ پدری ام. همان خانه ای که قبل از ورشکست شدن ، قبل از فوت مادرم، با هم زندگی می کردیم .
در آن روز سرد زمستان، زمانی که از برف بازی در باغ خانه خسته شده بودم، برای اولین بار، خواهش تنم را حس کردم. دل آرا شده بود نگین سیزده ساله، دختر مصیب، نگهبان و باغبان خانه مان. دختری سفید با چشمانی سبز رنگ که همیشه گونه اش رنگ انار رسیده بود! به معنای واقعی چاق بود! اما چیزی از زیبایی اش کم نمی کرد. من پشت حیاط درحال ساختن خانه ای به سبک اسکیمو ها بودم که از پنجره ، چشمم به تن برهنه اش افتاد!
دختر بیچاره از حمام آمده بود و لباس هایش را می پوشید و من از همان جا، هر چه می خواستم دیدم! نگین آن قدر برایم با همان بدن پر از چروک های درشت، خواستنی شده بود که بالاخره همان ظهر، با کلک، کشاندمش خانه و زمانی که در اتاقم را قفل کردم و حسابی ترساندمش، برای اولین بار، درگیر رابطه ی بدن ها شدم! آن قدر فهمیده بودم که بفهمم، رابطه ی جنسی چیست، وگرنه رسوایی بزرگی به وجود می آمد...اما خب .... هربار قرار نیست، به سادگی ماجرا تمام شود...
**

خواب می دیدم. مطمئن بودم اما آن قدر همه چیز واقعی به نظر می رسید که مرا هم به شک انداخته بود! مادرم روی صندلی ننویی محبوبش نشسته و کتاب می خواند. صندلی هر لحظه بیشتر تکان می خورد و من نگران از افتادنش، با دلشوره نگاهش می کردم! یک دستش به گهواره ای بود که آن را هم محکم تکان می داد. کنجکاو بودم در گهواره بچه ی کیست. اما ترس عمیقی اجازه نمی داد حرکت کنم. دائم یاداوری می کردم این فقط یک خواب است! و همین خواب، وحشتم را عمیق تر کرده بود.
یک باره کسی هلم داد و بعد با سرعت به جلو حرکت کردم. کنار گهواره و مادرم رسیدم. سرم پایین افتاد تا با ترس، به عروسک های زشت درون گهواره خیره باشم. قلبم دیوانه وار به سینه ام می کوبید. تنها توانستم با ترس، مادرم را صدا کنم، اما زمانی که سرش بالا آمد، به جای خالی صورتش رسیدم! این بار فریاد زدم. برگشتم که فرار کنم که کسی محکم به سرم زد.
درد از سرم و گردنم به تمام جاهای بدنم کشیده شد. دردناک بود اما همان هم، از خواب بیدارم کرد! ناله کنان، بیدار شدم و با دیدن اتاق خوابم، نفس راحتی کشیدم. گرچه درد سرم ، همچنان به قوت خودش باقی بود!
به زحمت خودم را حرکت دادم و روی پشتم خوابیدم. نور کمی از میان پرده ، به اتاق سرک کشیده بود. گیج و منگ دنبال زمان و مکان می گشتم . نفس عمیقی کشیدم تا حالم کمی بهتر شود و بعد آهسته روی تخت نشستم. درد سرم را بیشتر حس کردم آن حد که چشمانم را محکم بستم.
دوباره که چشم باز کردم، حس متفاوت تری داشتم . دلشوره گرفتم. پتو را از رویم کنار زدم با گرفتن از تاج تخت، ایستادم. بدن سنگینم را به زحمت تکان دادم و تا کنار میز آرایش رساندم. مردی که درون آینه نگاهم می کرد، شاهین هر روزه بود. گرچه کمی چشمانش خون آلود به نظر می رسید. دنبال لباس هایم نگاه کلی به اتاق انداختم. شلوار و پیراهنی ، روی مبل دو نفره ی کنار دیوار، افتاده بود. به سمتش رفتم تا پیراهنم را بپوشم اما هر قدم که راه می رفتم، درد سرم بدتر می شد.
آن قدر درد زیاد بود که با خودم فکر کردم، شاید سکته می کنم! جوری که پدرم فوت کرد! دقیقا از سردرد شدید و کبودی صورتش شروع شد!
برگشتم دوباره جلوی آینه ، دقیق تر نگاه کردم اما به نظر رنگ پریده می آمدم تا کبود! می خواستم به سمت حمام اتاقم بروم اما حس کردم، صدایی از پذیرایی خانه شنیدم.
با ترس به در نگاه کردم و بعد آهسته قدم برداشتم. اصلا تمرکز نداشتم که بدانم چه زمانی از روز است. آن قدر که حتی یادم رفته بود، شایلین هم در خانه ام است! با فکر این که دزدی در خانه است، کنار در گوش ایستادم. سکوت بود و من با گمان این که شاید متوهم شده ام، برگشتم اما همان لحظه ، صدای کشیدن پایه صندلی روی سرامیک ، سر جایم نگهم داشت. همان جا ترسیده ایستاده بودم که صدای پایی آمد ، بعد آهسته دستگیره ی در پایین کشیده شد! در که باز شد، هم من و هم شایلین با ترس بهم خیره شدیم ! او هینی کشید و من یک قدم به عقب تر رفتم. انگار همه ی خاطراتم یک باره به ذهنم هجوم آورد! آمدن شایلین، تولد و بعد دختری به اسم دل آرا ! شایلین دستگیره را رها کرد و عقب تر رفت:
- ببخشید گفتم شاید خوابی !
خیالم راحت شده بود! نفس عمیقی کشیدم و تازه متوجه شدم، شلوار ندارم! برگشتم سمت مبل و گفتم:

@romangram_com