#شاهین_پارت_126
صدای خنده های بلند دختر و پسری، چشمانم را از دل آرا جدا کرد. شایلین را برای اولین بار، این طور خندان می دیدم. لبخندم بزرگ تر شد.
- خیلی خوشحال شده ... کار خوبی کردی !
دوباره نگاهم به صورت دل آرا رسید. نزدیکم شده بود. به اندازه ای که اگر کمی دستم را جلوتر می بردم، گودی کمرش را لمس می کردم. گرچه فقط نگاهش کردم. کاری که او هم می کرد. بعد بی حرف، از جلویم رد شد. موهایش دستم را نوازش کردند و تا به میز غذا برسد، سیر تماشایش کردم!
کنار میز ایستاد و بلند همه را به شام دعوت کرد. لحظه ای هم نگذشت که همه دور میز بودند. می خندیدند و حرف می زدند و با غذای هم شوخی می کردند! دلم برای جوانی ام تنگ شد. حالا متوجه شدم چرا حس غربت داشتم! نمی توانستم خودم را میان این جمع ، جا بدهم.
غرق در فکر بودم که دل آرا با بشقابی غذا رو به رویم ایستاد:
- بفرمایید. بچه ها تعارف ندارن! گفتم اول برای شما بکشم !
با خنده بشقاب غذا را گرفتم:
- ممنونم. چرا زحمت کشیدی ؟
- زحمتی نیست... چیز دیگه ای هم می خواین بیارم؟
- نه ممنون
دل آرا با لبخند دلبرانه اش، ترکم کرد. من روی مبلی که قبلا آرمین رویش نشسته بود، نشستم . غذا می خوردم و تمام فکرم معطوف به رفتارهای جمع بود. کم کم حس کردم این نگاهم ، ان ها را هم معذب کرده است. به همین دلیل، بلند شدم و کنار پنجره ی باز ایستادم و سیگار کشیدن را بهانه کردم.
باز هم صدای خنده هایشان بلند شده بود. بعد از آن تا وقت رفتن، سعی کردم میانشان باشم. نزدیک دوازده ، کم کم خانه را ترک کردند تا نیم ساعت بعد، تنها من و شایلین و دل آرا ، وسط اتاق بهم ریخته مانده باشیم!
شایلین با آهی که کشید، به سمت اتاقش راه افتاد:
- من می رم بخوابم! خیلی خسته شدم.
احساس کردم تعادل ندارد. از خنده هایش البته کاملا مشخص بود زیاده روی کرده ! دل ارا لبخند زنان، شب بخیر گفت تا چند ثانیه ی بعد، من و او بمانیم .. در اتاق شایلین که بسته شد، کش و قوسی به بدنش داد و روی یکی از صندلی های اجاره ای نشست:
- خیلی خوش گذشت...
برای جواب تنها لبخند زدم. دل آرا سرش را بالا گرفت و خیره به صورتم ماند. انگار دنبال چیزی می گشت. دقیق شد و بعد یک باره چشم گرفت:
- می شه برام آژانس بگیری؟!
- می رسونمت خودم.
سر دل آرا باز هم بالا آمد اما این بار غمگین به نظر می رسید، حس کردم حتی مردمک هایش می لرزد. آه کشید تا حواسم بیشتر جمع شود! یکی از صندلی ها را برداشتم و رو به رویش گذاشتم. قبل از آن که بنشینم، نگاهی به سمت راهرو انداختم. دل آرا که متوجه نگرانی ام شده بود، آهسته گفت:
- فکر کنم بخوابه... حالش ... زیاد نرمال نبود!
@romangram_com