#شاهین_پارت_115
- من ... اصلا اون طوری که شما فکر می کنی ، فکر نمی کنم! به نظرم شما یه مرد با تجربه و خوب بودی... من دوست داشتم همیشه با چنین آدمی دوست بشم ... قابل اعتماد هستی... دیگران ... همه سواستفاده می کنن ... من نمی خواستم کسی ازم سواستفاده کنه. حالا که پیش شما نشستم، خیالم راحته ... اصلا فکر دیگه ای هم نکردم! حتی این که... عاشق بشم! چون به نظرم اصلا عشق این طوری نیست که با یه نگاه به وجود بیاد!
کلمه هایش، نسیم دل انگیزی بهاری بود! مهربان و عاقل! از کی دنبال چنین دختری در زندگی ام می گشتم؟!
- من از خدامه که دوست چنین دختری بشم .. تو هر لحظه ، منو مطمئن تر می کنی که خیلی دوست داشتنی هستی
دل ارا برگشت. هنوز اخم داشت و چشمانش در تاریکی می درخشید. لبخند کجی ، لب هایم را بالا کشید:
- به من افتخار می دی که به عنوان دوست ، کنارت بمونم؟
دستش را آهسته میان دستانم گذاشتم تا کم کم اخم ها جایشان را به لبخند شیرینی دادند. زمانی که پشت دستش را می بوسیدم، دل ارا گفت:
- دوستت دارم!
قلبم بی اراده ی من، جمله را کنار گوش دل آرا تکرار کرد. دوستش داشتم. دل ارا واقعا دوست داشتنی بود. با این که ، نیم بیشتر این راه را برای این کنار هم بودن، او آمده بود ، حالا من خوشحال تر به نظر می رسیدم. حس می کردم بعد از مدت ها، کسی را پیدا کردم که می شود، همه جوره رویش حساب کرد. عاقل و عاشق در کنار هم . لب هایش روی گونه ام نشست و بعد در ماشین را باز کرد:
- دیرم شد...
نگاهی به اطراف انداختم و گفتم :
- چه کوچه ی خلوت و تاریکی دارین! خیلی با حاله!
دل آرا متوجه شیطنت کلامم نشد و شانه ای بالا انداخت:
- نه بابا! با تاکسی می یام، وحشتناکه این جا!
دوست داشتم بدنش را عقب بکشم تا بتوانم لمسش کنم. اما تنها لبخند زنان نگاهش کردم. خداحافظی کرد و با بستن در، به سمت خانه راه افتاد. شیشه ی پنجره ی ماشین را پایین کشیدم و با گرفتن کلیدهای خانه به سمتش، گفتم:
- هر وقت فردا کارت تموم شد بهم خبر بده...
دل آرا دوباره کنار ماشین برگشت، کلید را گرفت و با دو قدم بلند خودش را به در رساند و زنگ را زد. زیاد طول نکشید که صدای زنانه ای از ایفون به گوشم رسید:
- تویی دل آرا ؟
- بله باز کنید.
در باز شد و او با دستی که تکان داد وارد خانه شد . من چند دقیقه همان جا ماندم و به دقایق قبل فکر می کردم. بودنش ، باور نکردنی نبود، اما ... اصلا فکرش را هم نمی کردم ، رسیدن شایلین آن هم در این برهه ی زمانی، من را با دل آرا آشنا کند. دختری که گویی قرار بود، من را به زندگی امیدوار تر کند!
فصل چهارم :
@romangram_com