#شاهین_پارت_112

چشمکی زد و دل ارا آهسته دستم را فشرد . همین کافی بود! آرامش داشتم و خب دویست هزار تومان ، مبلغ کمی بود در مقابل این آرامش!
از فروشگاه که بیرون آمدیم، دل ارا زمزمه کرد:
- مرسی، اصلا توقع نداشتم این کارو کنید...
- من دوست داشتم! چیز مهمی هم نبود.
نگاهش پر از محبت و قدردانی به صورتم بود. چشمکی زدم و باز راه افتادیم . یک ساعتی خیابان را گشتیم و در همان فاصله فهمیدم، دل ارا گرافیک خوانده اما به خاطر خواسته ی والدینش، هیچ وقت کاری را شروع نکرده است. به جز خودش یک خواهر دارد که بعد از ازدواج به اتریش رفته و حالا آن جا کنار همسر و دختر کوچولویی که اسمش را نادیا گذاشته اند زندگی می کنند. اشاره ی زیادی به پدر و مادرش نکرد و می توانستم حدس بزنم دل خوشی ندارد. من هم ترجیح دادم این بار شنونده باشم و مثل او بشوم سنگ صبور!
به ماشین که رسیدیم، ساعت شش و سی دقیقه ی عصر بود! دل آرا کمربندش را که روی سینه می کشید، گفت:
- خیلی دیر شد. ببخشید این قدر حرف زدم من!
ماشین را از پارک در آوردم و گفتم:
- اصلا خیلی هم خوش گذشت. من کاری نداشتم ... به شایلینم گفتم که دیر می یام...
لبخند زد و نفس راحتی کشید:
- خداروشکر پس . هی عذاب وجدان داشتم که نکنه مزاحم شدم. اما ... خب با شما بودن خیلی خوبه. آدم دوست نداره دل بکنه!
دنبال عذاب وجدان خودم می گشتم! اگر شایلین متوجه شود من با دوست صمیمی اش رابطه دارم ، چه واکنشی نشان می دهد؟ البته که دو حالت بیشتر نداشت! یا بی تقاوت می گذشت و یا به قدری خشمگین می شد که احتمالا خانه ام را ترک می کرد! دوباره فکر فرو رفتنم، دل آرا حساس کرد:
- حرف بدی زدم؟
خندیدم و فکرم را به زبان راندم!
- نه داشتم به این فکر می کردم که واکنش شایلین چیه !
- اگر بفهمه ما ...
نصفه جمله اش را رها کرد. سر به زیر انداخت و من آه کشان حرف را عوض کردم :
- می ری بازم خونه ی خاله ات؟
دل آرا تنها سر تکان داد. حالش را کمی بد کرده بودم. اما خب قسمت مهمی از ماجرا، شایلین بود! می دانستم زود و عجولانه دنبال دل آرا راه افتادم اما مثل هر بار و هر رابطه ای، تنها احساسم تصمیم می گرفت و عملی می کرد! کمی که در سکوت رانندگی کردم، دست دل آرا باز هم روی دستم نشست. این بار من ، دستش را روی دنده گذاشتم و با انگشتانم پشت دستش را نوازش کردم. حس خوبی بود . آرامش داشت . تمام خواسته ی همیشه ی من... گرچه هیچ وقت این آرامش، همیشگی نمی شد!
- اگر بفهمه و ناراحت بشه، شما ... دیگه ... دوست نداری با هم ... یعنی ...
نیم نگاهی به سر پایین افتاده اش انداختم:
- دوست باشیم؟

@romangram_com