#شاهین_پارت_109

لبخند کجی زدم :
- ممنونم که تنهاش نذاشتی...
انگار دل ارا از معرفی خودش ، در یک سمینار بزرگ، رها شده بود، به زحمت لبخند زد و نفس راحتی کشید! بعد یک باره گفت :
- شما از خودتون بگین! منم دوست دارم از شما بیشتر بدونم!
حالا من جا خورده نگاهش می کردم! زمزمه وار گفتم:
- از من؟
- آره ... شایلین ... یه چیزایی تعریف کرده ... دوست دارم خودتون بگین...
باید از کجای زندگی ام برای این دختر می گفتم؟ شایلین دقیقا چه چیزی تعریف کرده بود. احساس ضعف کردم. کمی از نسکافه ی شیرین نوشیدم و خیره به آسمانی که هر لحظه تیره تر می شد، دنبال جای مناسبی برای گفتن می گشتم که دل آرا به دادم رسید:
- شایلین می گفت شما مهندس راه و ساختمان هستین!
جای خوبی بود! برگشتم به سال های قبل، لبخند حتی گوشه ی لبم نشست و با قدردانی، به دل آرا هدیه اش کردم:
- بله ... من عمران خوندم ...
- اما الان یه کار دیگه می کنید....
اطلاعاتش تکمیل بود!
- بله! به دلایلی مجبور شدم !
-شایلین گفته که ورشکست شدی و بعد رفتی تو کار لوازم آرایش! کار جالبیه نه ؟ خیلی خوبه دوباره موفق شدی. من حسودیم می شه واقعا، اگر من بودم، زانوی غم بغل می گرفتم!
برگشتم هشت سال پیش ! من هم زانوی غم بغل کرده بودم ! رفته بودم خانه ی پدری ام و همان جا بست نشسته بودم! سیگار می کشیدم، مشروب می خوردم و بعد به زمین و زمان فحش می دادم! سرم از خجالت کمی پایین افتاد:
- خب .... راستش منم زانوی غم بغل کرده بودم! اما ... دوست خوبی دارم که کمکم کرد. پیشنهاد کار داد و و با کمک های اون، من رسیدم به این جا !
- چه خوب!
دل آرا با خوشحالی کلمه را ادا کرد. احساس خوبی بود کنار او بودن. آن قدر که دیگر چیزی برایم مهم نبود. دوست داشتم حرف بزنم. کاری که خیلی وقت بود نکرده بودم! نه هیچ کس محرم رازم بود و نه قفل دهان من همین طور باز می شد!
- سخته ... روزای بدی بود... من ... شرکت رو روی شرکت ورشکست شده ی پدرم ساختم. با بدبختی ... دوازده سال تمام .... هنوز ازدواج نکرده بودم و وقتی از دستش دادم ... شایلین یازده ساله بود!
- زود ازدواج کردی!؟
سهیلا آمد و اخم های من هم در رفت!

@romangram_com