#شاهین_پارت_106

شده بودم شاهین بیست ساله! لایی می کشیدم و همراه ریتم آهنگ، روی فرمان ضرب می گرفتم !سه ربع بعد، جلوی ساختمانی که تابلوی آرایشگاه را هم می دیدم، ماشین را دوبل پارک کردم. قبل از تماس با دل آرا، به شایلین زنگ زدم و گفتم کار دارم وشب برمی گردم. شایلین اوهومی برای جواب گفت و تماس را قطع کرد! به دل آرا با تماسی رسیدنم را اعلام کردم و بعد، گوشی تلفن همراهم را خاموش کردم!
پیام پروانه، بعد از راه افتادنم رسیده بود و پشت یکی از چراغ های قرمز، خوانده بودم! اما نه می خواستم عذر بی خود بیاورم و نه آن جا بروم! پس بهترین کار، خاموشی گوشی تا فردا صبح بود!
چشمم به آینه بود که متوجه خروج دل آرا شدم. مانتوی سفید کوتاهی پوشیده بود، با شلوار جین و کتانی . تیپ جدیدی که او را کم سن تر نشان می داد. روی صندلی جلو که نشست، کوله ی چرم کوچکش را روی پایش گذاشت و شال طرحداری که موهای تیره اش را پوشانده بود، جلوتر کشید:
- سلام، ببخشید دیر شد!
دنده را به آرامی حرکت دادم و به جای نیم رخ او، به جلو خیره شدم:
- سلام! نه ، خوب اومدی اتفاقا!
دوباره خندید. نگاهم کرد تا من هم کوتاه به سمتش برگردم. تغییر زیادی حس نمی کردم! مثل همیشه به نظر می رسید. که البته طبیعی بود! چشمان من نمی توانستند این تغییرات را ببینند! شالش را کمی مرتب کرد و پرسید:
- شایلین چه طوره ؟ من برای این که نفهمه، الکی بهش گفتم دو روز می خوام با خاله ام بریم شمال!
- خوبه! اما معلوم بود که حوصله اش سر رفته!
دل ارا با خنده ، کمی به سمت من برگشت:
- آخی ، بمیرم ... نمی خواستم این جور شه اما می دونم خوشحال میشه مخصوصا وقتی کیکش رو ببینه!
باز هم خندید مثل من!
- مگه کیکش چیه؟
- نه دیگه نمی گم، سورپرایز شی!
دوست نداشتم حرفی بزنم تا تنها خودش باشد که با هیجان حرف بزند!
- اما امیدوارم دعوام نکنی ...
این بار با شیطنت خندید. ترافیک خیابان، اجازه داد لحظه ای به صورتش دقت کنم. آرایش ملایمی داشت و با دست انتهای نازک موهای بافته شده اش را نوازش می کرد. نگاهم یا شاید سکوت، لبخند او را جمع کرد. چشمانش به سمت شیشه برگشت و حواس من هم با بوق ماشین پشت سری، به جلو جلب شد. هر دو در فکر بودیم. او را نمی دانم اما من، به آرامشی که از او می گرفتم فکر می کردم. به این که چرا این قدر ناخودآگاهم، دوست دارد کنار دل آرا باشد. خیابان را می پیچیدم که دل آرا با ناراحتی گفت:
- من ناراحتتون کردم؟
آه کشان سری تکان دادم :
- گفتم منو جمع نبند! من یه نفرم!
سر دل آرا کمی پایین افتاد. راه کمی باز شده بود و بیشتر پایم را روی پدال گاز فشار دادم تا خیابان باریک یک طرفه را زودتر بگذرانم . انتهایش می رسید به اتوبان دیگری که امید داشتم ترافیک نداشته باشد. دل آرا جواب نداد و من با دیدن ماشین هایی که می گذشتند، خیالم راحت تر شد. نیم نگاهی به سمتش انداختم و گفتم :
- ناهار خوردی؟

@romangram_com