#شاهین_پارت_104
به سمت پارکینگ راه افتادم و گفتم :
- فردا اگر شد، می یام یه سر بهت می زنم... تو هم اگر مشکلی بود زنگ بزن. شماره کارت یادت نره ...
طاها چشمی گفت و من را به خدا سپرد! وارد پارکینگ که شدم، غم هزار برابر در دلم نشست. چرا این قدر احساس سرگردانی و بی کسی داشتم؟ آن لحظه دعا می کردم، کاش برادری داشتم... خانواده ی بهتری ... اما ... جز خواهری که خیلی وقت بود به خاطر رفتار های همسرم، با من قهر کرده بود، کسی را نداشتم ! حوصله ی رانندگی نبود، حوصله ی رفتن به خانه هم ... اما خب راهی هم نبود!
ماشین که سراشیبی پارکینگ را بالا آمد، گوشی موبایلم را در آوردم . یک تماس از دست رفته از شماره ی ناشناس داشتم و دو پیام کوتاه . یکی از پیام ها، متعلق به دل آرا بود. نمی دانم چرا ماشین را کمی جلوتر، کنار کشیدم تا پیام را بخوانم .
" خسته نباشید، اقا شاهین، خوبین؟ ببخشید مزاحم می شم ها، بابت فردا خیالم راحت باشه؟ من کی بیام خونه تون؟ "
مسخره شاید به نظر می رسید اما دلم برایش تنگ شد! دل آرا هیجان و جذابیت خاص خودش را داشت. حس می کردم ساده و بی غل و غش است. شاید با این حالم و البته فرصتی که تا غروب داشتم برای رفتن به خانه، پروانه گزینه ی خوبی بود برای همراهی ! اما ، تنها پیشنهاد مغزم بود! حتی بدنم هم دوست نداشت دیگر ... ترجیح می دادم به جای آغوش پر مهر پروانه و محبت های زیادش، همراه دل آرا باشم و به خنده هایش گوش بدهم!
یاد بوسه ای که ناغافل روی گونه ام گذاشته بود، گرمم کرد. باز هم به خواستنش فکر کردم. بعید نبود، مخصوصا با مشکلاتی که از خانواده اش گفت، این قدر زود درگیر من شده باشد. ترس عجیبی به جانم می انداخت اما شیرین بود! می دانستم مثل نازنین و پروانه که به نظر عاقل می آمدند، دل آرا این طور نیست! احساساتی و شکننده بود. اما ...
یک چیزی من را به سمتش می کشید آن قدر که هر کاری کردم، نتوانستم جلوی وسوسه های قلبم را بی خیال شوم و با بهانه ای که برای دیدار پیدا کرده بود، با شماره اش تماس گرفتم! دومین بوق را شنیدم و بعد صدای گرم و مهربان دل آرا !
- سلام آقا شاهین!
- سلام؛ خوبی؟ ببخشید من درگیر بودم، الان پیامت رو دیدم.
- نه اشکال نداره، خوب هستین؟
این جور جمع بستن و احترامی که سعی می کرد بگذارد، اصلا با احساسات من همخوانی نداشت! اخم کرده سرم را به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- ممنونم که به من احترام می ذاری! اما من یه نفرم و دوست دارم یه نفر حسابم کنی!
خندید، گرچه سعی کرد، از من پنهانش کند:
- وای ، ببخشید من نمی دونستم ناراحت می شین... می شی یعنی! گفتم بزرگتر هستی، احترام بذارم.
لحنش بود یا همان خنده ای که پنهانش کرد نمی دانم، اما لبخند من هم روی لب هایم نشست
- من احتیاجی به این احترام ندارم! راحت باش !
- چشم!
- خب ... گفتی فردا صبح ساعت چند می خوای بیای خونه؟
- اووم ... ساعت ده نهایت که تا ساعت دو همه کارا رو کنم ... البته تنها که نمی تونم با دو تا از دوستام می یام... مهمونا هم ساعت چهار دعوت هستن. خوبه ؟
به جای ان که به نقشه هایش دقت کنم، فقط دنبال این بودم که نقشه ی خودم را عملی کنم!
@romangram_com