#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_303


به اتفاق میل کرده و عصر برای استراحت به هتل برمی گشتند، که حتی آن

زمان هم آرش روی مبل راحتی می نشست و مشغول مطالعه پرونده ای می شد

که همراه خود آورده بود. به نظر نمی آمد جز پاییزان کسی مخالفتی با

حضور وی داشته باشد. آقا و خانم افشار آشکارا از بودن او در کنارشان لذت

می بردند و اوقات خوشی را می گذراندند. گه گاهی به این جمع چهار نفره،

خانم محرابی هم اضافه می شد.

در نخستین برخورد، خانم محرابی او را صمیمانه در آغوش کشید و گفت:

((به اینجا خوش آمدی عروس گلم.))

با ادای این حرف، خانم افشار چنان خنده ناشی از رضایتی سر داد که

پاییزان میخکوب برجا ماند و نتوانست واکنشی نشان دهد. احساس

ناخوش آیندی از برخورد و رفتار ارش ومادرش به او دست داده بود که باعث

می شد برای رفتن از آن شهر اصرار کند. هرچه پافشاریهای او بیشتر می شد


romangram.com | @romangram_com