#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_297


به اینجا رسید، برای لحظه ای بغض جنان گلویش را فشرد که احساس کرد

به راحتی قادر به نفس کشیدن نیست. می دانست آنچه اتفاق می افتد نتیجه

تصمیمی است که خودش گرفته و صد البته که خود کرده را تدبیر نیست.

صدای کوشا او را به خودش آورد.

((مادرم گلهاتو خشک کرده.))

((کدوم گلها؟))

((گلهایی که به فرودگاه آورده بودم. یادته؟))

پاییزان تبسم محزونی کرد. یادش بود. ((بله...ممنون.))

چقدر به نظرش این صحنه ها دور می آمد. باید هرطور شده بحث را

به جایی می کشاند که می خواست. حسادت مثل ماری در وجودش می پیچید.

لابد ## دیگری جای او را برای کوشا پر کرده، ولی جوابهای کوشا در مقابل

سوالهای عجیب او همه واضح و روشن و بی هیچ ابهامی بود. پس این حس لعنتی


romangram.com | @romangram_com