#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_283
یک بار تو رو دیده، ولی از صمیم قلب به توعلاقه مند شده. می دونم تظاهر
نمی کنه و علاقه اش واقعیه. می گفت با دیدن پاییزان مطمئن بودم می تونیم
دوستهای خوبی برای هم باشیم.)) و آهی از سر افسوس کشید و با دقت به جعبه
در دستش نگاه کرد. سپس زیر لب نامش را فراخواند: ((پاییزان.))
باد به میان موهای کوشا خزید و آنها را به ریخت.
((بله کوشا؟)) و به او چشم دوخت.
کوشا با تردید گفت: (( می خوام هدیه ای به تو بدم. قبول می کنی؟)) و با
اضطراب به او خیره شد.
پاییزان تبسمی کرد وسرش را به نشانه تایید فرود آورد. چشمهای کوشا
درخشید و جعبه ای را که در دست داشت به او داد. جعبه از مخمل مشکی و
فوق العاده چشم گیر بود. آرام درآن را باز کرد. دستبندی زیبا و گران بها داخل
آن جا داشت . پاییزان با انگشت دستبند را لمس کرد و با چشمهایی غرق در
romangram.com | @romangram_com