#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_277


نیم می شد که کوشا را ندیده بود. هفته های اول، سماجت کوشا و خانواده اش در

تماس برقرار کردن با او زیاد بود، حتی نسیم و اشکان هم از این قاعده مستثنی

نبودند، ولی کم کم چند بار زنگ زدن در روز تبدیل به یک بار شد و حالا هم

دو هفته می شد که نه کسی به او زنگ زده بود و نه زنگ در را فشرده بودند.

پاییزان به تلخی در دل گفت: چه زود فراموش شدم.

می دانست این خودخواهی او را می رساند که دوست دارد کوشا تا آخرین

لحظه های زندگیش به یادش باشد، ولی... سرش را به شدت تکان داد تا این

افکار را از خود دور کند. نگاهی دیگر به تقویمش کرد. هفته دیگر همین

ساعت او در هواپیما بود و زمان بازگشتش هم نامعلوم، تقویم را بست با نفسی

عمیق بلند شد. حالا می توانست با خیال راحت از خانه خارج شود و لوازم

مورد نیازش را تهیه کند. لباس پوشید و پس از اطلاع دادن به خانم افشار از

خانه خارج شد. با اینکه زمستان به آخر نزدیک شده بود، ولی سوز سردی که


romangram.com | @romangram_com