#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_272
دید او محو می شد.
صدای زنگ در برخاست.از روز آخری که با کوشا ملاقات کرده بود چند
روزی می گذشت. به همه سپرده بود هیچ تلفنی را جواب نمی دهد و اگر شخصی
هم برای دیدن او به خانه آمد به هر بهانه ای که خودشان صلاح می دانند
جوابش کنند.
__________________
پاییزان با شنیدن دوباره صدای زنگ قلبش فرو ریخت. پریشان از جا
برخاست و با صدای بلند گفت: ((پروانه... پروانه، کی بود؟))
((آقای فرجاد بودند. همان طور که خودتون گفته بودید، گفتم منزل نیستید.))
پاییزان با اندوه سکوت کرد و روی صندلی نشست. این چند روز حتی برای
لحظه ای از یاد کوشا غافل نشده بود. خاطرات شیرینشان را هر شب مرور
می کرد و به سوگ به پایان رسیدن آنها می گریست. نمی دانست راهی که در
پیش گرفته تا چه حد درست است. تنها به این نکته واقف بود که اگر کوشا را
romangram.com | @romangram_com