#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_250
کیارش گفت: «چی بگم... پس بهتره اجازه بدیم زمان خودش همه چیز رو روشن کنه.»
خانم فرجاد که با این حرف کیارش بغضش ترکید گفت: «این چه حرفیه می زنی؟ من طاقت فرو رفتن یک خار رو هم به دست شما ندارم، چطور می تونم حال و روز کوشا رو تحمل کنم. صحبت یک روز و دو روز نیست. این پسر حدود یک ماه است خواب و خوراک نداره. نمی تونم او رو به این حال و روز ببینم، نمی تونم.»
اشکان که از گریه خانم فرجاد متاثر شد. کنار او نشست و در حالی که او را دلداری می داد گفت: «گریه نکنید مادر، من به شما قول می دم هرجور شده سر از این قضیه در بیارم. آن قدر تحت فشارش می گذارم تا حرف بزنه. مطمئن باشید. به شما قول می دم.»
صبح دلگیری بود. ابرهای سیاه بر پهنه آسمان چنان خودنمایی می کردند که اثری از آفتاب دیده نمی شد. کوشا بی هدف در خانه قدم می زد. برای فرار از سکوت سنگین و فضای بی روح خانه تلویزیون را روشن کرد و خود را روی مبل رها ساخت.
خانم فرجاد خانه نبود. همراه یکی از دوستانش برای خرید بیرون رفته بود. کیارش هم مثل تمام روزهای هفته در محل کارش بود. کانال تلویزیون را عوض کرد و به فکر فرو رفت. دلش مانند آسمان پوشیده از ابر گرفته بود و غم سنگینی در آن موج می زد. صدای زنگ در برخاست. کوشا بی توجه به آن باز کانال تلویزیون را عوض کرد، ولی شخص پشت در سمج تر از آن بود که با چند بار زنگ زدن منصرف شود. با اکراه از جا برخاست و با بی حوصلگی اف اف را برداشت.
«بله؟»
«ای بابا، در رو باز کن، فکر کردم خانه نیستید، می خواستم از دیوار بیام بالا.»
صدای اشکان مثل همیشه گرم و با نشاط به گوش می رسید. کوشا در را باز کرد و چند لحظه بعد اشکان نفس زنان رو به روی او ایستاده بود. با اندوه نگاهی به چهره افسرده و بی حال کوشا انداخت، ناگهان او را در آغوش کشید و چند بار بوسید.
کوشا متعجب از این حرکت کمی خودش را عقب کشید و با حیرت پرسید: «حالت خوبه؟»
«نه، نه، حالم خوب نیست.»
کوشا روی مبل نشست و جوابی نداد. اشکان هم کاناپه رو به روی او را اشغال کرد و مدتی با محبت چشم به او دوخت.
«نمی خوای با من درددل کنی. مطمئن باش از این خود خوری به هیچ جا نمی رسی. با من حرف بزن، حتی اگه کاری هم از دستم برنیاد سبک می شی.»
romangram.com | @romangram_com