#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_247
پاییزان کیفش را برداشت و به سمت خیابان رفت.یقه ی پالتواش را بالا کشید تا از سوز سرمایی که به صورتش میخورد در امان بماند.قدم زنان به سمت خیابان اصلی رفت.میخواست برای انجام کارهای تحصیلی تش سری به دانشگاه بزند.سرخیابان نرسیده صدای بوق ماشینی توجه اش را جلب کرد.بی توجه به راه خود ادامه داد که این بار صدای کوشا او را متوقف کرد.
دیگه منو نمیشناسی.
پاییزان با تعجب برگشت و کوشا را داخل ماشین مشاهده کرد .چند لحظه ای مبهوت به او نگریست و قادر به بیان هیچ کلامی نبود.کوشا از ماشین پیاده شد و در را گشود و او را دعوت به نشستن کرد.
پاییزان بی هیچ حرفی سوار شد.احساسات شدیدش که مدتها بود با ان مبارزه میکرد باز سربراورد.احساس میکرد اتش زیرخاکستر در حال شعله ور شدن است.کوشا نیز بی هیچ کلامی فقط رانندگی میکرد .گاه گاه از زیر چشم به او مینگریست .اول او را نشناخته بود.پاییزان چنان رنگ پریده و لاغر شده بود که کوشا حدس زد بیمار شده است.پس از طی مسافتی با صدایی ارام پرسید کجا میرفتی؟
دانشگاه همه کارهام عقب افتاده
حالت خوبه؟
خوبم
کوشا نگاهی به او انداخت و گفت ولی این طور به نظر نمیرسه.
پاییزان شانه ای بالا انداخت و گفت خوبم .سپس درجه ی بخاری ماشین زیاد کرد
دلم برات تنگ شده بود .چند روزه که اطراف خانه تان دور میزنم به این امید که ببینمت چرا جواب تلفن هام رو نمیدی؟
گرفتارم
کوشا با لحنی محزون پرسید یعنی این قدر گرفتاری که حتی فرصت نداری چند دقیقه با من صحبت کنی؟
romangram.com | @romangram_com