#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_245


خواهر بزرگ نسیم با بغضی از حسادت که نتوانست آن را در صدایش پنهان کند گفت: «شما از وسایل اولیه زندگی مانند خانه، ماشین و شغل برخوردارید؟»

اشکان نگاهی به نسیم انداخت و گفت: «خداروشکر پدرم وضع مالی خوبی داره و از آنجا که من تک پسرم از مهیا کردن وسایل زندگی برای من هیچ ابایی نداره. در حال حاضر خانه ویلایی پدر و مادرم در شمال شهر خالیست. اگه نسیم خانه آنجا رو بپسنده که هیچ، اگه نه می تونم در جای دیگه ای به سلیقه ایشون خانه ای تهیه کنم. درباره ماشین هم مشکلی نسیت. کار هم همان طور که نسیم خانم مطلعند من در شرکت یکی از دوستان پدرم نیمه وقت کار میکنم بعد از پایان تحصیلات به صورت تمام وقت انجا استخدام میشم.

کیا میتوانست به راحتی برق حسادت را در چشم های خواهران نسیم ببیند.

خواهر دیگر او پرسید شما بعد از ازدواج قصد دارید به خارج از کشور برید؟ما مخالفیم نسیم از ما جدا شود.

اشکان با بی تفاوتی شانه بالا انداخت و گفت من علاقه ای به زندگی در انجا ندارم مگر اینکه نسیم خانم مایل باشه در این صورت میپذیرم.

نسیم هیچ تلاشی برای پنهان کردن لبخند زیبایش نکرد .پدر نسیم سوالاتی درباره خانواده ی اشکان و شغل پدرش و محل سکونت فعلی و محل کار او پرسید.رو به خانم فرجاد گفت باید به ما مهلتی برای انجام تحقیقات بدید و البته در طول این مدت دو جوان میتوانند با هم رفت و امد داشته باشند تا با خصوصیات اخلاقی هم بیشتر اشنا شن.اگه نتیجه مثبت بود ما جواب اخر رو به عهده نسیم میگذاریم.

اشکان با خوشحالی بی اختیار از جا پرید و ظرف شیرینی مقابلش را برداشت و گفت پس مبارکه.

نگاه های متعحب انان به او دوخته شد که اشکان را به خود اورد در حالیکه خودش را جمع و جور میکرد مظلومانه گفت عید رو میگم اخر امروز عیده.

با این حرف لبهای نسیم به خنده گشوده شد و پس از او دیگران نیز به خنده افتادند.اشکان که از این خنده ها جسارت یافته بود ظرف شیرینی را مقابل پدر و مادر نسیم گرفت و از دستی که پدر او با محبت بر شانه اش زد اشک در چشم های میشی رنگش حلقه زد.

__________________

پاییزان در اتاقش قدم میزد.اعصابش به شدت به هم ریخته بود.سه هفته از اخرین باری که کوشا را دیده بود میگذشت .خانم افشار به خانه منتقل شده و دوران نقاهتش را میگذراند و رفتار خشک و رسمی اش همچنان با پاییزان ادامه داشت و جواب او را جز در مواقع لزوم نمیداد .نگاه سرد و نافذش را چنان با نامهربانی به چشم های او میدوخت که قلب پاییزان به درد میامد و بیشتر از چند لحظه قادر به نگریستن به چشم های او نبود.

هنگامی که اقای افشار به او اطلاع داده بود که حالا و شاید برای همیشه مجبور به استفاده از صندلی چرخدار باشد برخلاف انتظار دیگران مخالفتی به عمل نیاورد تنها با تاسف سرتکان داد و روی ان نشست.


romangram.com | @romangram_com