#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_230
اشکان خندان نگاهی به او که حسابی کلافه شده بود انداخت و گفت: ((من آن طرف خیابان می ایستم و وقتی دیدمش به تو علامت می دم.))
کوشا غرغرکنان پذیرفت. ((ببین آدم رو به چه کارهایی وادار می کنی. دوست داشتنت هم برعکس همه آدمهاست.))
اشکان به آن سوی خیابان رفت و کوشا در حالی که دستهایش را در جیب پالتو پنهان کرده بود اطراف را زیر نظر گرفت. ناگهان صدای سوتی توجهش را جلب کرد. اشکان داشت با حرکات مختلف، دختری را که به او نزدیک می شد نشان می داد. کوشا آب دهانش را فرو داد و به سمت دختر رفت که فاصله چندانی با او نداشت. چهره اش به خوبی دیده نمی شد، چون نیمی از صورتش با شال گردنی پهن پنهان شده بود.
آرام گفت: ((نسیم خانم، ببخشید.))
نسیم با تعجب به پسر خوش چهره و خوش پوش مقابل خود که از سرما نوک بینی اش سرخ شده بود نگریست.
کوشا زیر نگاه سرد او به سختی گفت: ((اگه امکان داره، می خواستم چند
به انتهای خیابان رسیده بودند. کوشا رودرروی نسیم ایستاد و گفت: ((او سعی کرده علاقه اش رو به شما نشان بده، ولی هربار شما با برخورد سردی او را از خودتون راندید. راستش رو بخواهید...))
کوشا سکوت کرد. بارش برف آغاز شده بود.
((او از من خواسته با شما صحبت کنم تا از بلاتکلیفی خارج بشه، علاقه اشکان به شما پاک و بی آلایشه. در طول ترم شما رو زیر نظر داشته و احساس می کنه شما دختر دلخواهش هستید. قصدش از اینکه خواسته با شما صحبت کنم دوستی ساده و زودگذر نیست، اشکان قصد ازدواج داره.))
نسیم یکه خورد و به چشمهای کوشا نگریست. ((او که چیزی از من نمی دونه.))
((او درباره شما تحقیقهای لازم رو کرده، هرچند که شما همیشه نسبت به او بی تفاوت بودید و او را ندیده می گرفتید، ولی اشکان با کنجکاوی و دقت تمام رفتار شما رو زیر نظر داشته. نسیم خانم، می خوام با من رک و صریح صحبت کنید. می خوام اگه به اشکان علاقه ندارید یا اگه قصد ازدواج با شخص دیگه ای رو ندارید به من بگید. اشکان از صمیم قلب شما را دوست داره و ادامه این احساس در صورت بی توجهی شما براش خالی از ضرر نیست. خواهش می کنم با من راحت باشید و واقعیت رو بگید.))
نسیم سرش را بالا آورد و گفت: ((پای شخص دیگه ای در میان نیست. اگه به شما بگم متوجه علاقه اشکان هم نشدم دروغ گفتم، چون این موضوعیست که همه هم کلاسیهایم ازش مطلعند، ولی من اشکان رو خوب نمی شناسم.))
کوشا لبخند زد. احساس شادی بی حدی وجودش را پر کرد. با هیجان گفت: ((می دونم شما راجع به اشکان چیز زیادی نمی دونید، ولی اگه نظرتون مثبت باشه اشکان با خانواده تون صحبت می کنه و بعد زمان کافی برای شناخت هم خواهید داشت و...))
romangram.com | @romangram_com