#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_228

کوشا آرام گفت: ((کاری از دست من برمی آد؟))

اشکان کمی تامل کرد و گفت: ((فکر می کنم تو باید باهاش صحبت کنی.))

کوشا حیرت زده کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت: ((چه فکر خوبی، چرا زودتر به این فکر نیفتادم... بهتر است خودت باهاش صحبت کنی. بله، بهترین راه همینه، خودتون که با هم صحبت کنید راحت تر حرف هم رو می فهمید.))

اشکان با تعجب به او خیره شد و گفت: ((من می گم تو با او صحبت کنی، نه من. ببین کوشا، اگه من بخوام باهاش صحبت کنم مثل همیشه یا جوابم رو نمی ده یا یک حرف درشت تحویلم می ده. اگه از دوستان دانشگاهی هم بخوام کسی رو واسطه کنم باز می ترسم نسیم همون اول کار موضوع رو بفهمه و نذاره حرفی بزند. در ضمن من از بچه های دانشگاه هیچ ## رو به خوش صحبتی تو سراغ ندارم. پس مشخص شد کار، کار خودته.))

((حالا هندونه رو با این تورم، آن قدر گران ترش نکن. بذار ببینم چه غلطی باید بکنم.))

اشکان با خشنودی سکوت کرد و به کوشا که متفکرانه سر به زیر انداخته بود نگریست و آرام زیر لب زمزمه کرد: ((آش کشک خالته، بخوری پاته، نخوری پاته.))

کوشا سر بلند کرد و به او که لبخندی شیطنت آمیز بر لب داشت نگریست. ((خودم هم به این موضوع فکر می کردم.))

اشکان خندان از جا بلند شد و گفت: ((پس قضیه تمام شده است.))

کوشا نگاهی به او انداخت و گفت: ((به نظرت بهتر نیست پاییزان باهاش صحبت کنه.))

اشکان با وحشت گفت: ((نه... بهاران خانم نه، کار کار خودته، اگه می خوای من نسیم رو از دست بدم و تا آخر عمر مثل آینه دق رو به روت بنشینم می تونی این کار رو بکنی.))

کوشا به ناچار گفت: ((کی باید این کار رو انجام بدم.))

((فردا صبح.))

کوشا حیرت زده گفت: ((فردا صبح؟ حالا چرا این قدر زود؟))

romangram.com | @romangram_com