#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_226
با نگاهی به صورت کبود از خشم پاییزان وبدن لرزان او رو به همسرش گفت:« چه اتفاقی افتاده؟ چرا این طفل معصوم به این حال درآمده؟»
__________________
خانم افشار با صدایی رسا و تمسخر آمیز پاسخ داد:« خبرنداری جناب افشار که همین طفل معصوم شما چه کارها که نمی کند؟»
آقای افشار با ناراحتی گفت:« غزل چه می خواهد بکند؟»
«پایش را در یک کفش کرده که باید با این پسر ازدواج کنه، حرف حساب هم به گوشش نمی ره.»
آقای افشار که در حال درآوردن پالتو و شال گردن خود بود لبخندی از سر آسودگی زد و گفت:« اینکه موضوع جدیدی نیست. همه ما از این جریان مطلع بودیم و می دانستیم که این دو قراره باهم ازدواج کنند.»
خانم افشار که از برخورد راحت و ساده شوهرش متعجب شده بود گفت:« ولی من اجازه نداده بودم. مطمئن باش نمی گذارم او سرنوشتی مثل پسرم داشته باشد.»
آقای افشار با لحن تندی که برای او حیرت آور بود گفت:« می فهمید چه می گویید خانم؟ این وصلت با موافقت و رضایت کامل دو خانواده انجام شده. با موافقت سمانه مادرش و دایی اش. به من و شما دیگر ربطی نداره. زندگیشان به خودشان مربوطه. خودشان هم عاقل و فهمیده اند.»
در ضمن مسئله ای هست که شما از آن بی خبرید. چند وقت پیش به همراه غزل به خانه انان رفتم تا از نزدیک با خانواده فرجاد آشنا بشم. خانواده خوب و با محبتی هستند. کوشا نیز صادقانه به غزل علاقه مند است. من هم با این وصلت موافقم.» سپس رو به پاییزان لبخند زد.
خانم افشار که همچنان از سخنان او مبهوت بود گفت:« می بینم که آینده نوه ات اهمیت چندانی برایت نداره، وارث ثروت افشار... می دانم این پسرک یک لاقبا برای این ثروت چه نقشه هایی کشیده.»
پاییزان که به شدت عصبی شده بود گفت:« مادر بزرگ، شما حق ندارید راجع به کوشا این طور قضاوت کنید. او وضع مالی خوبی داره و هیچ احتیاجی به این ثروت نداره.»
خانم افشار به سردی گفت:« چه کسی را می شناسی که از پول و ثروت بیشتر بیزار باشد؟»
آقای افشار به سمت همسرش برگشت و با لحنی محکم گفت:« بس کن خانم، این بحثها را تمام کنید، نمی خواهم در این خانه یک کلمه راجع به این موضوع بشنوم.»
romangram.com | @romangram_com