#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_212

"آهان، حالا حرفهای م نشد چرندیات، یادت نیست چطور برای شنیدن یک کلمه از این حرفها خودت رو به در و دیوار می کوبیدی و چطور با س معلق می زدی. حالا که بهاران خانم آمده حرفهای من شد چرند."

" اشکان بس می کنی یا با همین بالش خفه ات کنم."

اشکان خودش را کمی کنار کشید و با وحشت گفت:" من از اول هم می دونستم تو نیت پلیدی درباره من داری، ولی نمی دونستم تا این حد بی رحم و مروتی. از من فاصله بگیر. من باید از جان خودم محافظت کنم. حالا من فقط متعلق به خودم نیستم، نسیم هم سهم داره."

کوشا بالش زیر سرش را برداشت و ان را به سمت صورت اشکان آورد.

اشکان فریاد کشید و گفت:" خدای منف چه چشمهای شروری، آدم کش، قاتل، می خوای من رو بکشی؟چرا، آخه..."

کوشا بالش را روی دهان او گذاشت و گفت:" دیوانه ام کردی آنقدر حرف زدی...بس می کنی یا جدی جدی بکشمت."

اشکان با صدایی خفه اززیر بالش گفت:" نمی تونم نفس بکشم. کوشا جان قول می دم...دارم خفه می شم."

همان موقع کیارش که از سر و صدای ان دو از خواب برخاسته بود در را باز کرد و چراغ را روشن کرد. اشکان با دیدن کیارش به سرعت کوشا را کنار زد و به سمت او پرید. "کیا، خودت شاهدی که می خواست منو بکشه. داشت خفه ام می کرد." و چند سرفه غیر واقعی کرد.

کیارش با عصبانیت گفت:" اینجا چه خبره؟ یک نگاه به ساعت بکنید...دو نصف شبه."

کوشا که از شماتت برادرش سر به زیر انداخته بود چیزی نگفت. اشکان چند سرفه پر سر و صدای دیگر کرد و ناگهان خودش را در آغوش کیارش انداخت.

"نفسم بالا نمی آد، تنفس مصنوعی...تنفس مصنوعی...دارم می میرم."

کیارش اشکان را به سختی از خودش جدا کرد و گفت:" این مسخره بازیها چیه، برو کنار ببینم."

اشکان که پای کیارش را گرفته بود با اصرار گفت:" نه، ته به من تنفس مصنوعی ندی، نمی گذارم از اینجا بری."

romangram.com | @romangram_com