#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_209


آرش با چشمهای که در ان خشم زبانه می کشید به تندی گفت:" از شما انتظار چنین کاری نداشتم...متاسفم."

و در را پشت سرش محکم کوبید.

پاییزان که روی مبلی در اتاق نشسته بود به شدت مورد مواخذه خانم افشار قرار گرفت.

" منظورت از این کار چه بود غزل؟ نمی فهمی آرش پسر عزیزترین دوست من است."

پاییزان ناباورانه گفت:" خدای من، مادربزرگ مثل اینکه من باید این سوال رو از شما بپرسم، چرا حقیقت رو از من مخفی کردید؟"

خانم افشار نگاهی طولانی به او انداخت، سپس پوزخند گفت:" از کدام حقیقت حرف می زنی، هان؟" و چرخی زد و با خشم اتاق را ترک کرد.

22

اشکان افسرده و بی حال روی تخت دراز کشیده بود. ساعتها بی انکه حرفی بزند فقط چشم به سقف اتاق دوخته بود. شوخیهای کوشا را نشنیده می گرفت و فقط آههای پرسوزی می کشید. کوشا که از رفتار او متعجب شده بود مدتی به او خیره نگاه کرد و بعد از اتاق خارج شد.

خانم افشار در هال نشسته بود و مشغول حل کردن جدول روزنامه بود. کوشا بی صدا کنارش نشست. خانم فرجاد بی آنکه سرش را از روی روزنامه بلند کند با صدایی آهسته گفت:"چند روزه اشکان بی حوصله شده، اتفاقی افتاده؟"

کوشا از لای در نیمه باز اتاق نگاهی به اشکان انداخت و گفت:" نمی دونم، حرفی که نمی زنه..."

ناگهان صدای اشکان بلند شد." آخه تو پرسیدی که من چیزی بگم." و با چهره ای ماتم زده خود را به آن دو رساند. کنارشان نشست و رو به کوشا گفت:" ببینم تو در این مدت یک کلمه گفتی اشکان، دوست عزیز، رفیق شفیق...آقای مشاور امور عشقی و ازدواج، آچار فرانسه، آخه تو چند روزه بی حال گوشه ای افتادی چه مرگت شده؟"

کوشا با لبخند گفت:" می بینی مادر چه گوشهای تیزی داره. حالا اگه موضوع به نفعش نباشه بغل گوشش بمب هم منفجر کنی متوجه نمی شه."


romangram.com | @romangram_com