#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_206
پاییزان نگاهی به ساعتش انداخت و به سرعت جزوه های درسی اش را جمع کرد. نیم ساعتی بیشتر به شروع کلاسش نمانده بود. با نگاهی هراسان به جستجوی سوییچ ماشین پرداخت. مدتی بود که آقای افشار برایش ماشینی تهیه کرده بود تا راحت تر به کارهایش برسد. با یافتن سوییچ با عجله به سمت پلکان آمد و در حالی که با یک دست جزوه های سنگین را حمل می کرد، با دست دیگر سعی کرد مقنعه اش را مرتب کند. با رسیدن به انتهای پلکان از آنچه دید بر جا میخکوب شد. خانم افشار کنار آرش ایستاده و با هم صحبت می کردند.
مادربزرگ با دیدن او که با تعجب به آن دو نگاه می کرد به سمتش آمد و با مهربانی گفت:" آرش جان وقتی مطلع شدند مدتیست تو با ما زندگی می کنی، لطف کردند و فوری به دیدارت آمدند."
پاییزان جزوه ها را محکم تر در آغوش فشرد. وزن سنگین آنها دستش را آزار می داد. سعی کرد بر خود مسلط باشد. جلو رفت و با آرش احوالپرسی کرد. دلیلی نداشت که از این دیدار غیرمنتظره دست و پایش را گم کند. هرچه بین ان دو بود به گذشته ها مربوط می شد. آرش با لبخند عجیبی به دقت براندازش کرد. پاییزان متوجه شد پوست او گندمی تر از گذشته است.
خانم افشار آن دو را به سمت اتاق پذیرایی راهنمایی کرد و با خوشرویی مشغول پذیرایی از آرش شد. صحبتها حول و حوش مسائل روزمره می چرخید. پاییزان با دلشوره نگاهی دیگر به ساعتش انداخت، شاید این بار استاد به خاطر تاخیرش او را نمی بخشید. مصمم از جا برخاست. خیلی دیرش شده بود. رو به آرش گفت:" خیلی از دیدارتون خوشحال شدم. متاسفانه باید زودتر برم تا به کلاسم برسم. به خانم محرابی از طرف من سلام برسونید."
خانم افشار با ناراحتی به او نگریست و گفت:" امروز را به خودت استراحت بده. آقای محرابی برای دیدن شما به اینجا آمده، درست نیست رسم میهمانداری رو به این شکل به جا بیاری."
پاییزان من من کنان گفت:" ولی من امروز کلاس مهمی دارم."
__________________
این بار لحن خانم افشار قاطعانه بود:" یک روز که هزار روز نمیشه غزل جان، بنشین." و او به ناچار نشست.
با حرص جزوه ها را روی میز گذاشت و در مبل فرو رفت. چیز ناخوشایندی را از رفتار خانم افشار حس می کرد.
مادربزرگ پس از مدتی با لحنی موذیانه رو به آرش گفت:" من باید سری به آشپزخانه بزنم. امروز عالیه مریض است ومن را دست تنها گذاشته."
پاییزان با تعجب سرش را بلند کرد و به مادربزرگش نگاه کرد. صبح خودش عالیه را در آشپزخانه دیده بود، سرحال به نظر می آمد، فقط مثل همیشه از درد پا می نالید. تا خواست چیزی بگوید او با قدمهایی محکم اتاق را ترک کرد.پاییزان گیج به ارش نگریست که با خونسردی به او خیره شده بود.
" متاسفم! شنیدم مادرتون فوت شدند. تسلیت می گم. تاخیرم را به این حساب بگذارید که مدتی در ایران نبودم."
پاییزان تشکر کرد. آرش با لحن گرمی ادامه داد:" من همیشه جویای احوال شما بودم و از اینکه دوباره همدیگر رو می بینم خیلی خوشحالم."
romangram.com | @romangram_com