#_ستاره_پنهان__پارت_234
لبخند زدم و گفتم: ما که هیچ وقت نیستیم کمکی کنیم.
کمی برنج کشید و گفت: مجبور شدی نمک و روغن نریزی. نه؟
-آقا جون هم همینطوری می خورد. عادت دارم.
یه قاشق از غذا خورد و گفت: من از خدامه یکی از تنهایی درم بیاره، ولی...
واقعاً حق داشت که از اینطوری بی خبر اومدن من تعجب کنه. تا همین جا هم خیلی روشنفکرانه برخورد کرده بود که به خانواده م زنگ نزده بود. خودم گفتم: عمه جان! کسی خبر نداره من اینجام.
روی دست چپش ضربه زد و زیر لب به زبون محلی چیزی گفت. با ناراحتی پرسید: چرا؟ به دلم افتاده بود.
-دو ساعت پیش قرار عقدم بود. بابام می خواست به زور شوهرم بده.
قیافه ی مظلومی به خودم گرفتم که با وجود چشم های درشتم چندان کار سختی نبود. صورت عمه خیلی تو هم رفت و گفت: مگه میشه؟! تو این دوره زمونه؟!
نمی دونستم چیزی درباره ی حرف و حدیث پشت سر من می دونه یا نه؛ ولی وقت هایی که با آقاجون می اومدم به روی خودش نمی آورد. شاید هم خبر نداشت.
-فعلاً چند روز مزاحم شما میشم. بعد برمی گردم خونه.
البته مسلماً خونه برنمی گشتم.
-مادرت نگرانته.
برای اینکه به خونه زنگ نزنه و به خیال خودش در حقم لطف نکنه، گفتم: مادرم خبر داره. کم و بیش. زنگ نمی زنم، چون بابام مشکوک میشه.
حرفی نزد و می دونستم باید چهارچشمی مراقب تلفن باشم که خبری به خونه مون نده.
سیب ها رو از توی سفره ی هفت سینی که با عمه چیده بودیم برداشتم و مشغول برق انداختنشون با دستمال شدم. یاد حرف میعاد افتادم که فکر می کرد عید کنار هم هستیم و با هم سفره می چینیم. دلم گرفت ولی به خودم قول داده بودم دیگه تمومش کنم. این همه فکر کردن به چیزی که قیدش رو زدی معنی نداره.
-سمنو نداریم. به جاش سماق بذاریم. دارید عمه؟
romangram.com | @romangram_com