#_ستاره_پنهان__پارت_224


من: چرا؟

امین: گفته همه کارتون رو کردید، تازه به من خبر دادید!

بدبخت نمی دونست هیچ کار خاصی نکردیم. حتی یه خواستگاری درست و حسابی هم نداشتم. هنوز هم برام جای تعجب داشت که میعاد چطور تونسته رو حرف مادرش با اون آتیش تند، حرفی بزنه. امین یه خیار برداشت و بیرون رفت. ظرف رو بلند کردم که ببرم. مامان دستم رو گرفت و با نگرانی و اخم گفت: این همه عجله واسه چیه؟

منظورش رو فهمیدم و خیلی ناراحت شدم ولی حرفی نزدم. دوباره گفت: نکنه چیزی هست که به کسی نمیگید؟

و به شکمم نگاه کرد. اشک توی چشمم جمع شد. ظرف رو روی میز گذاشتم و گفتم: خودت ببر. میرم حاضر بشم.

لباس هام رو با تیشرت مشکی- کاربنی رنگش، ست کرده بودم. توی ماشین جغد مشکیش رو تکون دادم و گفتم: چرا هولی؟ نمیگی ممکنه فکر بدی درباره مون کنند؟

-مگه فکر خوبی هم می کنند؟!

-کجا بودی تو این دو روز؟

-دلت تنگ شده بود؟

لبخند می زد. با اخم گفتم: گفتم شاید پشیمونت کردن!... هرچند من از این شانس ها ندارم!

لبخندش بزرگ تر شد و گفت: خودت خواستی دور و برت نیام!

نگاهش روی لبم سر خورد و اضافه کرد: با من لج می کنی. نه؟

-هر طور راحتی فکر کن.

جعبه ی دستمال کاغذی کوچیک روی داشبورد رو به طرفم گرفت و گفت: پاکش کن.

امروز رژم خیلی خوش رنگ بود. البته لب هام همینطوری هم جلب توجه می کرد ولی من عمراً به حرف اون پاکش نمی کردم. جعبه رو از دستش گرفتم و روی داشبورد گذاشتم.

-دیرمون شد.

romangram.com | @romangram_com