#_ستاره_پنهان__پارت_218
موهای روی پیشونیم رو مرتب کردم. شالم رو عقب تر کشیدم و گفتم: آره.
آثار حرص خوردن توی صورتش پیدا بود و مامان هم چپ چپ نگاهم می کرد. بلند شد و کیفش رو برداشت. به سمت در اشاره کرد و گفت: بریم.
تا خود آزمایشگاه حرفی بینمون رد و بدل نشده بود. کلاس رو که قرار بود بپیچونیم، روی صندلی های انتظار سفید رنگ نشسته بودیم و میعاد با تیک عصبی، پای راستش رو تکون می داد. سالن زیاد خلوت نبود اما آروم بود. چند تا زوج انتهاش نشسته بودند. هم آزمایش ادرار داشتیم، هم آزمایش خون. حوصله م سر رفته بود. آروم گفتم: کی وقت گرفتی؟
-همون روز از مادرت شناسنامه و عکس گرفتم واسه محضر.
با پوزخند گفتم: چه عجله ای بود؟ حتماً به خاطر فشار زیاد خانواده ست!!
نگاهم کرد و گفت: این چه طرز لباس پوشیدنه؟!
-لباس های معمولی منه... قبلاً زیاد من رو اینطوری دیدی!
-بهتر نیست مناسب شأنت بپوشی؟
-من هر طور راحت باشم می پوشم.
حرکت پاش متوقف شد. به چشم هام خیره شد و ملایم گفت: حجاب به نفع خودته تا من، سحر جان!
اولین باری بود که اسمم رو صدا می زد. به روی خودم نیاوردم و گفتم: اگه انقدر خوبه، تو چرا چادر سر نمی کنی میعاد جان!؟
لبخند محوی زد و سرش رو برگردوند. دو دقیقه بعد مردی با روپوش سفید از جلومون گذشت و وارد اتاقی شد. نگاهی به هر دومون انداخت. روی من مکث کوتاهی کرد. میعاد با اخم نگاهم کرد و گفت: می بینی؟ خوشت میاد هر مردی که رد میشه همچین نگاهی بهت کنه؟
من هم اخم کردم و گفتم: معلومه که بدم میاد ولی این تقصیر من نیست. به من سخت بگذره که بقیه نمی تونند جلوی خودشون رو بگیرند؟!
-طبیعت آدم ها همینه.
-آدم ها حاصل تکاملند. حالا هم باید رو چشم هاشون کار کنند... تا وقتی که براشون عادی بشه.
با تعجب نگاهم می کرد. شاید فکر کرده بود از این به بعد من توسری خور اون میشم. جلوی چشم های ناراحتش آستین هام رو تا آرنج بالا دادم و گفتم: گرممه!
romangram.com | @romangram_com