#_ستاره_پنهان__پارت_214


-فعلاً که گربه ما رو کشته!

-پس یه ذره کرم بزن زیر چشمت.

-مامان! حالم داغونه، گیر نده. دیوونه میشما!

بلوز رو داخل کمد برگردوند و گفت: خیلی خاطرت رو می خواد. جلوی خونواده ش وایساد. پشتت رو خالی نکرد. دیگه چی می خوای؟ تو خواب هم نمی دیدم همچین دامادی.

-...

-از همه ی جوون های فامیل سرتره.

-...

-همین مریم از خداش بود که این بگیردش. اگه خوب نبود که بابات پاش رو قلم می کرد.

-مامان!!!

زیر لب چیزی گفت و از اتاق بیرون رفت. بلند شدم و در رو بستم. نیم ساعت گذشته بود و هنوز خبری از میعاد نبود. به این فکر می کردم که شاید اصلاً نیاد. رفتار بابا بعدش برام قابل پیشبینی نبود. اگر نمی اومد من همین یه کم وجهه رو هم از دست می دادم. در باز شد. سرم رو از روی زانوم بلند کردم. بابا رو به روم ایستاده بود. از اینکه اینجا اومده بود جا خوردم. نگاهی به سر تا پام انداخت. صورتش رو جمع کرد و با مِن مِن گفت: مرد خوبیه.

چیزی نگفتم و خودش ادامه داد: همین که پای کارش موند ازش خوشم اومد... بلکه اون بتونه تو رو جمع کنه، ما که از پست بر نیومدیم.

مثلاً اومده بود با این حرف هاش من رو دلداری بده یا شاید عذرخواهی کنه!! می خواستم ببینم وقتی میعاد نیومد، صورتش چه شکلی میشه. حرفی نزدم. دیگه دوستش نداشتم. بعد از یه دقیقه که توی سکوت نگاهم کرد بیرون رفت. یک ربع دیگه گذشت و باز هم خبری نشد. از اتاق بیرون رفتم تا سر و گوشی آب بدم. صورت مامان هم کاملاً نگران بود. همون موقع زنگ به صدا در اومد و مامان سریع به سمت آیفون رفت. جواب داد و بعد گفت: بفرمایید.

گوشی رو گذاشت و گفت: حاج کریمی!

امیر با دیدن من با اکراه سر تکون داد و روش رو برگردوند. به مامان گفتم: اون برای چی اومده؟

-تو کاریت نباشه. برو اتاقت.

پیرمرد با یاالله وارد شد و بابا و امیر برای پیشوازش رفتند. یاد روزی افتادم که برای خوندن وصیتنامه ی آقاجون اومده بود. مثل همون روز ابای قهوه ای پوشیده بود. بهش سلام کردم و به طرف اتاقم برگشتم. پنج دقیقه بعد دوباره صدای زنگ اومد و گل سر از دستم افتاد. این بار خودش بود و نمی دونستم برای چی هول کردم! یا چرا از اومدنش خوشحالم! من که قرار بود ناراحت باشم.

romangram.com | @romangram_com