#_ستاره_پنهان__پارت_203
-قبلاً چک کردم. تو راهه.
به صورتش نگاه کردم. خنده دار بود ولی دلم براش تنگ شده بود. امیدوار بودم حسی رو از چشم هام نخونه. به لباسم اشاره کرد و گفت: راحت باش.
از حرفش دهنم باز موند. نگاهش روی ساعت کنار تخت لغزید. دلشوره ی وحشتناکی به جونم افتاد. من و اون تو اتاق خوابش تنها بودیم. بلند شدم و خواستم به سمت در برم که از کمر نگه ام داشت و به طرف خودش کشید. جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم: چکار می کنی؟!!
دستش رو روی دهنم فشار داد و گفت: تو که با عالم و آدم رابطه داری، یکی شون هم من.
انقدر غیر منتظره بود که من نمی تونستم حرف بزنم و فقط چشم هام داشت از کاسه بیرون می زد. دقیقاً من رو کنارش نشونده بود. وقتی دید زبونم بند اومده، دستش رو برداشت و بهم خیره شد. ذهنم از هر واژه ای خالی بود. نمی تونستم لرزش غیر ارادی تمام بدنم رو کنترل کنم. از خودم بیشتر به اون اعتماد داشتم. جلوتر اومد و شالم رو کنار کشید. به دیواره ی تخت تکیه دادم. یه قطره از چشمم چکید که یادآوری کرد بیدارم و این ها کاب*و*س نیست.
با حرس گفت: از چی می ترسی؟
-...
-من هم یکی مثل بقیه...
هیچ کس تو این خونه نبود و هر بلایی می تونست سرم بیاره. حتی اگر می تونستم داد بزنم، کسی صدام رو نمی شنید. از شوک زیاد تمام بدنم منقبض شده بود و حتی گریه هم نمی تونستم کنم. دوباره جلوتر اومد و من خودم رو عقب کشیدم. با دست هام به رو تختی چنگ انداختم. به چشم هام زل زده بود. هیچ وقت خودم رو انقدر بی پناه حس نکرده بودم.
دستش رو بلند کرد و من خودم رو جمع کردم. بیشتر از اون چیزی که تصور می کردم بی عرضهبودم. دستش از چند سانتی بازوم برگشت و چشم هاش پر از غم شد. باز به ساعت نگاه کرد. صدای ضعیف زنونه ای از بیرون اومد: میعاد! خونه ای؟
نگاهش از چشم های من کنده شد و روی در رفت. دستش بازوم رو گرفت و کشید. حالا دقیقاً بهش چسبیده بودم و دستش دورم حلقه بود. در باز شد و صدای زنونه گفت: میعاد...
با دیدن ما چهره ش مبهوت شد و دستش رو روی قلبش گذاشت. چادر از روی روسری ساتنش سر خورد و کیف از دستش افتاد. با دهن باز و چشم های گرد به من نگاه می کرد و من کم کم تمام اتفاقات چند دقیقه پیش رو تو ذهنم مرور می کردم. میعاد دستش رو از بازوم برداشت و گفت: مامان!!
اما نگاه مادرش مات صورت من بود. این چهره رو خوب می شناخت. احتمالاً به پسرش سفارش کرده بود مراقب من باشه. میعاد بلند شد و گفت: مامان.
نعیمه خانوم که حالا کمی به خودش اومده بود، در حالیکه چارچوب در رو گرفته بود که نیفته، رو به من داد زد: اینجا چه غلطی می کنی؟
من هنوز توی شوک بودم و فقط تصاویر جلوی چشم هام می چرخید.
-حرف بزن؟
romangram.com | @romangram_com