#_ستاره_پنهان__پارت_201


-آدرس خونه رو sms کنید.

با مِن مِن گفت: ببین... چیزی که سهمت می شد رو بهت می دادم. قصد من ناراحتی...

-خفه شو!

قطع کردم. دو دقیقه بعد sms رسید. می دونستم با مادرش زندگی می کنه ولی آدرس دقیق رو که نمی شد از مامان گرفت.

راننده سر خیابون نگه داشت. پیاده شدم و طول خیابون خلوت رو طی کردم. تصمیم خودم رو گرفته بودم. اگر قالیچه رو با قیمت خوبی می خرید حتماً می فروختم. آقاجون هم همین رو می خواست. حس می کردم با وجود این همه پنهان کاری باز هم می تونم تو زمینه ی فروش و خریدار مطمئن، به میعاد اعتماد کنم. آدمی نبود که حق کسی رو بخوره. جلوی در خونه ای که پلاک 15 داشت ایستادم. کمی ترس برم داشته بود. به خصوص که مادرش چشم دیدن من رو تو مراسم ها و جشن ها نداشت. نمی دونستم باید چطوری باهاش برخورد کنم یا چه توضیحی درباره ی خریدار و قالیچه ها بهش بدیم. کاش قرار معامله رو جای دیگه ای میذاشتیم. اما چه جایی مطمئن تر از خونه.

تنها زنگ کنار در رو زدم. آیفون تصویری بود. صداش رو شنیدم که گفت: بیا تو.

وارد حیاط شدم که زیاد بزرگ نبود. یه خونه ی یک طبقه ی معمولی با نمای سنگ سفید براق. همه جا خیلی تمیز به نظر می رسید. ماشین میعاد زیر درخت خرمالوی بدون برگ، کنار یه باغچه پارک شده بود. از سه تا پله ی جلوی ورودی بالا رفتم. خودش جلوی در ایستاده بود. به داخل اشاره کرد و گفت: بفرمایید.

از لباس های راحتی تنش واقعاً جا خوردم. تیشرت و شلوار ورزشی طوسی. نمی دونستم چکار کنم. خودم همیشه دوست هام رو توی همچین موقعیت هایی سرزنش می کردم اما حالا گیر افتاده بودم. البته من آدم بی عرضه ای نبودم. همیشه کاتر و اسپری تو جیب و کیف هام پیدا می شد. این چه فکرهای مسخره ای بود!!! جلوی کسی مثل میعاد نظری. آروم گفتم: مادرتون منزل نیست؟

-قالیچه رو نیاوردی؟

امروز جمعه بود و نمی تونستم قالیچه رو جلوی بابا از خونه بیرون بیارم. اصلاً تا قبل از دیدن قالیچه ی اون قصد آوردنش رو هم نداشتم. گفته بودم باید مهدیس رو ببینم و چون مامان قبلاً مهدیس رو دیده بود چیزی نگفت.

-اون کارشناس کجاست؟

-نیومده. می دونستم قالیچه رو نمیاری!

یه قدم عقب رفتم و گفتم: یعنی نمیاد؟

-میاد. بیا تو، قالیچه ی من که هست. نمی خوای ببینیش؟

حس بچه ای رو داشتم که بهش وعده ی شکلات میدن! کمی دلشوره داشتم ولی به این آدم از لحاظ چشم پاکی اطمینان کامل داشتم. یه نگاه به سر تا پاش کردم. خیلی بامزه شده بود. عصبانی گفت: معطل چی هستی؟ برم کت و شلوار بپوشم درست میشه؟

دیدم خیلی دارم مسخره بازی در میارم و شبیه همون جوجه ای که گفته بود، شدم. کفش هام رو در آوردم و همراهش وارد شدم. خونه ی دلباز و خوش ساختی بود. طرح پرده ها و مبلمان هم با سلیقه بود. تعارف کرد که روی کاناپه ها بشینم. نشستم و بلاتکلیف به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه به پنج بود. به طرف آشپزخونه رفت و با دو تا ایستک که سرشون باز شده بود برگشت. یکی رو روی عسلی کنار من گذاشت و یه جرعه از مال خودش خورد. کمی رفتارش عجیب شده بود. استرسش رو حس می کردم. به هر حال که من لب به چیزی نمی زدم. چند دقیقه بعد کنار پنجره ی باریک و بلند رفت و نگاهی به حیاط انداخت.

romangram.com | @romangram_com