#سفید_برفی_پارت_289


- بابا بیا غذا رو درست کن.

- گلیا عاشقتم که من رو از دست این کار نجات دادی!

نرگس می خواست بره دنبالش که دستش رو گرفتم و گفتم:

- بابا خودم درست می کنم.

- تو دیروز درست کردی الان نوبت اونه.

- نرگس خوشت میاد دستپخت مزخرفش رو بخوری؟ بابا بذار بره دیگه! تو هم برو استراحت کن. اگه یه تار مو از سر برادرزاده ی من کم بشه پدرت رو در می آوردم. قرصات رو هم بخور باز نیام ببینم نخوردیشونا.

- چشم، چشم، چشم!

- آفرین بدو برو، تا منم غذا درست کنم.

نرگس رفت سمت اتاقش. شش ماهش شده بود و تا سه ماه دیگه بچه به دنیا می اومد. برای اون روز لحظه شماری می کنم.

نفس عمیقی کشیدم و رفتم سر گاز. به نرگس و طاها گفته بودم با توهان اختلاف دارم و نمی تونیم باهم زندگی کنیم. می خواستن آشتی بدن، ولی به مرگ خشایار قسمشون دادم که نه با توهان حرف بزنن نه دربارش به من چیزی بگن. اون ها هم منتظر بودن تا کارها رو خودم درست کنم. دو ماه گذشته بود؛ از اون روز نحس دو ماه گذشته بود!

تارا و آذر جون خیلی سعی کرده بودن که باهام تماس بگیرن یا بیان پیشم، ولی من منتظر اون ها نبودم. اون آدمی که باید می اومد، نیامد. اون آدمی که می خواستمش نیامد!

روز اول فروردین طاها از نرگس خواستگاری کرده بود. اولش نرگس به هیچ عنوان قبول نمی کرد و حتی فکرش رو هم نمی کرد، ولی وقتی طاها جلوش زانو زد، وقتی گفت عاشقتم، وقتی گفت این بچه ای که تو شکمت هست بچه ی منم هست، دل نرگس هم نرم شد.

یه مراسم ساده ی نامزدی توی خونه و فقط بین ما سه تا!

خیلی عالی بود. شاید اون روز از عروسی خشایار و نرگس هم بیشتر بهم خوش گذشت؛ چون برق خوشحالی رو توی چشمای نرگس و طاها می دیدم، چون حس خوشحالی خشایار رو هم احساس می کردم. چون اون روز همه خوشحال بودن و قرار شد بعد از به دنیا اومدن بچه با هم ازدواج کنن.

دلم برای توهان خیلی تنگ شده بود. خیلی، بیشتر از خیلی! حاضر بودم تمام زندگیم رو بدم ولی یه بار دیگه بتونم کنارش باشم. حتما با آهو آشتی کرده بود که حتی دنبالم نیامد و حتی نخواست برام توضیح بده!

اون هیچ وقت مال من نبود و این عشق از اول اشتباه بود.

صدای زنگ در باعث شد پیشبند رو باز کنم و سریع برم سمت آیفون.

- کیه؟

- گلیا، سلام منم. می شه در رو باز کنی؟

تارا بود. دلم برای اون هم تنگ شده بود. برای خنده هاش و مسخره بازی هاش.

در رو باز کردم و خودم رفتم استقبالش. جلوی در ایستاده بود.

با لبخند رفتم طرفش و گفتم:

- سلام بیا تو.

romangram.com | @romangram_com