#سفید_برفی_پارت_287
بلند بلند با خودم حرف می زدم:
- ای خدا، خدا چرا این قدر آزارم می دی؟ خدایا!
سرم رو گرفتم توی دستام و بلند بلند گریه می کردم.
بعد از یه مدت که نفهمیدم چه طوری گذشت، صدای راننده بلند شد:
- خانوم، خانوم رسیدیم.
سرم رو بلند کردم و از ماشین پیاده شدم.
راننده داد کشید:
- خانوم، خانوم کرایه!
سریع برگشتم و گفتم:
- ببخشید، بفرمایید.
به بچه های وسط کوچه نگاه کردم. مثل همیشه داشتن بازی می کردن. دلم برای بازی کردن تنگ شده بود. دستم رو کشیدم روی دیوارها. دیواری قدیمی و لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
دیوونه شده بودم. یه ثانیه می خندیدم و یه ثانیه گریه می کردم. یه دفعه احساس کردم یه نفر دستش رو گذاشت روی شونه ام. برگشتم، طاها بود. چونم شروع کرد به لرزیدن.
طاها بغلم کرد و بدون هیچ سوالی گفت:
- هیـــش، آروم باش خواهری! درست می شه، هرچی هست درست می شه!
- طا... طاها؟
- جان دلم؟
- تو خونه جایی برای من هست؟
- کوچولو در این خونه همیشه برای تو بازه! بیا بریم خواهرکم. بیا بریم.
در رو باز کرد و کمکم کرد که برم تو. نرگس با خوشحالی از خونه اومد بیرون. لبخندی که روی لبش بود با دیدن من خشکید.
اومد طرفم و گفت:
- گلیا؟ سلام، چی شده؟ این جا چه کار می کنی؟ این چمدون چیه دستت؟
- نرگس... نرگسی... می ذار... می ذاری تو خونت یه چند وقتی... چند وقتی زندگی کنم؟ قول می دم زود برم تا... تا مزاحمت نباشم!
- گلی چت شده؟ بیا تو عزیزم. بیا ببینم چه بلایی سرت اومده!
romangram.com | @romangram_com