#سفید_برفی_پارت_275
یه دفعه قلبم ایستاد. این تا امروز منو روانی نمی کرد ول کن نبود! سرم رو انداختم پایین و دوباره مشغول باندپیچی شدم.
- گلی؟
- بله؟
- مگه تو پرستاری نخوندی؟
- چرا خوندم، چه طور مگه؟
- به رشتت علاقه نداشتی؟
- اتفاقا من عاشق پرستاریم! از بچگی این شغل رو دوست داشتم.
- پس چرا نیامدی توی بیمارستان کار کنی؟ کنار داداشت؟
- توهان من به پول احتیاج داشتم. پرستاری نمی تونست کفاف زندگی منو بده، من نمی خواستم سربار خشایار باشم، برای همین دنبال یه کار پر در آمد بودم. به خاطر همین اومدم توی شرکت.
دیگه حرفی نزدم. حرفی نداشتم که بزنم. تمام خشم و حسادتم فروکش کرده بود ولی من گلیا نیستم اگه یه روز حال این زنیکه رو نگیرم! پر رو به شوهر من می گه عاشقتم. عجب رویی داره بابا!
باند رو دور دستش محکم بستم و از جام بلند شدم و گفتم:
- همین جا بمون تا بیام.
سریع رفتم توی اتاقش و در کمدش رو باز کردم. ناخودآگاه سوت بلندی زدم. ماشالله لباس هاش این قدر زیاد بود که می تونست کل مردای محله ی ما رو جواب بده. پولیور آبی رنگی رو برداشتم و سریع از اتاق اومدم بیرون.
پولیور رو دادم دست توهان و گفتم:
- بپوش. زخمتم گرم نگه دار تا بهتر بشی.
آروم خندید و گفت:
- چشم خانوم خانوما، می پوشم. فقط گلی، من دارم از گشنگی می میرم! دو تا تخم مرغ میندازی؟
- باشه. برو لباسات رو عوض کن تا درست کنم.
از جاش بلند شد و سرش رو آورد نزدیک صورتم و لاله ی گوشم رو آروم بوسید. سرم رو انداختم پایین.
زیر گوشم زمزمه کرد:
- همیشه فکر می کردم فرشته ها تو آسمونن، هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز یه فرشته تو خونم، کنار خودم زندگی کنه.
مطمئن بودم گونه هام قرمز شدن. توهان امروز چش شده! یه قدم رفتم عقب و سریع رفتم سمت یخچال. سنگینی نگاهش رو روی خودم حس می کردم. دو تا تخم مرغ از یخچال برداشتم و گاز رو روشن کردم. هنوز داشت نگاهم می کرد.
دستمالی که تو دستم بود و انداختم روی میز و با عصبانیت گفتم:
romangram.com | @romangram_com