#سفید_برفی_پارت_268
آروم خندیدم و گفتم:
- بیا تو دیوونه. دستت درد نکنه.
لپم رو کشیدم و آروم رفت سمت خونه. دیگه واقعا داشت گریم می گرفت. سرم رو انداحتم پایین و اشکام رو پاک کردم. خنده ی مصنوعی کردم و رفتم تو. طاها داشت هندونه رو قاچ می کرد.
داد کشید:
- گلیا چه طوری می خوای بهت بدم؟
- یه دونه از گنده منده هاش بده، شتری ببرش.
- ای به چشم.
یه تیکه ی بزرگ رو قاچ کرد و داد دستم. خشایار عاشق این بود که این طوری هندونه بخوره! یه دفعه چشمم به طاها افتاد، داشت شکلک در می آورد. آروم خندیدم و یه گاز به هندونم زدم.
***
یه ساعت بود داشتیم منچ بازی می کردیم. برای بار سوم بردم.
داد کشیدم:
- هــــورا بردم. سه بار، سه بار بردم! دمم گرم.
طاها بازی رو به هم زد و گفت:
- برو بابا متقلب.
من و نرگس داد کشیدیم:
- حسود، حسود، حسود، حسود!
طاها آروم خندید. چاییش رو سر کشید و به ساعت نگاه کرد.
بعد از پنج دقیقه گفت:
- گلیا انگار این شوهر جانت نمی خواد بیاد. همین جا می مونی؟
romangram.com | @romangram_com