#سفید_برفی_پارت_258
- همینی که پوشیدی عالیه.
سرش رو هل دادم عقب و گفتم:
- می خوام برم بیرون، ولم کن.
یه دفعه جدی شد و گفت:
- کجا؟
- پیش دوستم.
- دوستت کیه؟
- دوستم، دوستمه!
- شما هیچ جا نمی ری.
- چرا؟
لبخند شیطونی زد و گفت:
- چون من باهات کار دارم!
- خیلی پر رویی.
بلند خندید و گفت:
پاشو، پاشو بریم. تو که نمی ذاری من بخوابم، حداقل پاشو بریم یه غذایی چیزی بخوریم!
سریع از جام بلند شدم و رفتم توی آشپرخونه. توهان آروم پشت سرم می اومد.
در یخچال رو باز کردم. داشتم فکر می کردم غذا چی درست کنم که توهان دستش رو انداخت دور کمرم و در یخچال رو بست.
با تعجب گفتم:
- چرا این طوری می کنی؟ می خوام غذا...
- هیش! بچه فکت درد نگرفت این قدر حرف زدی؟ یه ثانیه به چونت استراحت بده.
جلوی در کمدم ایستاد و با دقت به لباس هام نگاه می کرد. پالتوی نخودی رنگ قدیمیم رو از توی کمد در آورد و گفت:
- این باید خیلی بهت بیاد، همین رو بپوش.
- مگه قراره...
romangram.com | @romangram_com