#سفید_برفی_پارت_250


چه قدر دوستش داشتم و کاش اون هم همین حس رو داشته باشه. البته این فقط یه خیال بچگانه است و می دونم هیچ وقت...

من رو گذاشت روی تخت و کنارم دراز کشید.

دستم رو گرفت توی دستش و آروم فشارداد.

با صدای آرومی گفتم:

- توهان؟

- جان؟

- یه سوال بپرسم قول می دی عصبانی نشی؟

مشکوک نگاهم کرد و گفت:

- بپرس.

- سیامک...

با عصبانیت از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون.

با دستم محکم کوبیدم رو تخت، اه عصبانی شد! خب چه کار کنم؟ دارم از فضولی می میرم. صدای در رو شنیدم، وای رفته بود!

بغض کردم. ای خدا چرا نمی شد یه دقیقه آروم باشیم؟ درد کمرم هر لحظه داشت بیشتر می شد، سرم رو روی بالشت گذاشتم، می خواستم بخوابم. فقط بخوابم تا همه چیز یادم بره!

آی خدا کمرم!





***





به ساعت نگاه کردم دوازده ظهر بود. چه قدر خوابیده بودم. البته حق داشتم دیشب نخوابیده بودم و کمرم هم که...

دستم رو روی کمرم گذاشتم، دردش بدتر شده بود. مثل مار به خودم می پیچیدم.

کم کم گریم گرفت. آروم گریه می کردم و با دستم آروم کمرم رو فشار می دادم، ولی...

به زور از جام بلند شدم، گوشیم رو از روی میز برداشتم و شماره ی توهان رو گرفتم.

romangram.com | @romangram_com