#سفید_برفی_پارت_241


محکم به در زدم و توهان رو صدا زدم، هیچ صدایی نمی اومد. ضربان قلبم بالا رفته بود. نکنه سیامک بلایی سر توهان آورده بود؟ وای نه!

داد زدم:

- توهان! توهان بیا در رو باز کن، توهان!

سرم رو گرفتم بین دست هام. سیامک خدا لعنتت کنه، امیدوارم به خاک سیاه بشینی. سریع به لباس هام نگاه کردم. همون بلوز قبلی تنم بود؛ پس حتما توهان تنم کرده و یک کمی خیالم راحت شد که توهان حالش خوبه.

نکنه توهان بلایی سر سیامک آورده باشه؟ وای نه! کلانتری، دادگاه، زندان! گلیا چرا چرت می گی؟

سرم رو گذاشتم روی زانوهام و گفتم:

- خدایا دستت درد نکنه. می گم خدا من که دارم تو خوشبختی غرق می زنم، پس لطف کن یه دقیقه این همه خوشبختی رو از من بگیر بده به یکی دیگه! بابا مگه من فقط تو این دنیا هستم. کاش حداقل نرگس پیشم بود یا طاها. یه نفر که باهاش حرف می زدم. یه نفر که...

صبر کن ببینم. سیامک قبل از این که بی هوش بشم یه چیزی گفت، چی گفت؟

دیدی این زنت هم من رو به تو ترجیح داد، دیدی این زنت هم من رو به تو ترجیح داد، دیدی این زنت هم من رو به تو ترجیح داد!

یه دفعه از جام بلند شدم. این جمله چه مفهومی داشت؟ یعنی ممکنه... ممکنه سیامک از همون اول از توهان بدش اومده باشه؟ ممکنه آهو رو هم مجبور کرده باشه؟ نه، اگه مجبورش کرده بود که...

این تیکه ها به هم نمی خورد. تارا باید می اومد پیشم. من باید از این راز سر درمی آوردم و باید می فهمیدم چرا سیامک دلش می خواست من رو آزار بده؛ من رو آزار بده، یا بهتر بگم توهان رو!

محکم به در کوبیدم و داد کشیدم:

- یکی این در رو باز کنه! باز کنید. توهان بیا در رو باز کن. توهان در قفل شده. توها...

در قفل شده یا قفلش کردن؟ به سوراخ کلید نگاه کردم، کلید روش نبود. کی قفلش کرده بود؟

از پشت پنجره به غروب خورشید نگاه می کردم. گرسنه بودم، ولی این قدر فکرم مشغول بود که نمی تونستم چیزی بخورم.

صدای در خونه رو شنیدم.

سریع رفتم سمت در و داد کشیدم:

- کمک! کمک! توهان، من این جا گیر کردم. آهای!

در اتاق یه دفعه باز شد. رفتم عقب و با تعجب به چشمای طوسی خاله که با ناراحتی بهم خیره شده بود نگاه کردم.

- خاله آنجلا؟ این جا چه کار می کنید؟

با صدای آرومی گفت:

- چه کار کردی گلیا؟ با توهان چه کار کردی؟ تو خونه ی خودش با سیامک رابطه داشتی؟

داد کشیدم:

romangram.com | @romangram_com