#سفید_برفی_پارت_219


عجب آدمی بود؟ خودش بهم قول داده بود!

داد کشیدم:

- پاشو بریم!

با صدای بلندتر از خودم گفت:

- کدوم قبرستونی بریم؟

داشت گریه ام می گرفت، اون به من قول داده بود.

- پاشو بریم بیمارستان.

با چشمای عصبی بهم نگاه کرد و آه بلندی کشید.

- من نمی دونم، تو قول دادی، پس پاشو بریم داداشم رو می خوام.

سرش رو گرفت بین دستاش. از روی صندلیم بلند شدم و آستینش رو کشیدم و گفتم:

- پاشو بریم، پاشو بریم، پاشو بریم، پاشو بریم، پاشو بریم، پاش...

- خفه شو دیگه گلیا!

دوباره گریم گرفت و اشکام می ریخت رو صورتم. داداش... داداشی چرا من رو اذیت می کرد؟ چرا نمی ذاشت بیام پیشت؟

با قدم های تند و کوتاه رفتم توی اتاقم و مانتوم رو از روی زمین برداشتم و تنم کردم. شال رو انداختم روی سرم و از اتاق رفتم بیرون. نگاه خیره ی توهان رو روی خودم حس می کردم. به جهنم بذار این قدر نگاه کنه که کور بشه.

رفتم سمت در خونه و بازش کردم. تا خواستم برم داخل حیاط دستم کشیده شد، برگشتم و با خشم به توهان نگاه کردم.

داد زدم:

- ولم کن عوضی!

- کجا سرت رو عین گاو انداختی پایین داری می ری؟

- القاب خودت رو به من نسبت نده. حالا هم ولم کن!

- می گم کدوم جهنمی می خوای بری؟

- می رم بیمارستان.

- بری اون جا چه غلطی کنی؟

داشت مچ دستم رو خورد می کرد.

romangram.com | @romangram_com