#سفید_برفی_پارت_212
- توهان بگو! بگو داداشم خوبه! بگو یه اتفاق خوب افتاده! بگو، حرف بزن عوضی!
- گلیا بیا حاضر شو، بیا فدات بشم، بیا عزیز من. بیا بریم نرگس بهت احتیاج داره.
- توهان بگو چی شده؟ التماس می کنم! تو رو روح مادرت، تو رو به مقدساتت بگو!
توهان مانتو رو به زور تنم کرد و شال رو انداخت روی سرم و گفت:
- بیا فدات شم، بیا خانوم من. بیا بریم، بیا!
حتی حرف نمی زدم. فقط می خندیدم. چیزی نشده بود که! توهان می خواست باهام شوخی کنه. آره، داداشم الان توی خونه منتظر منه که برم اون جا و بهم بخنده. آره، داداشی من خوبه، منو تنها نمی ذاره بره! می دونم که نمی ره!
سوار ماشین شدم، به رو به روم زل زدم. با صدای پر از خنده گفتم:
- شوخی باحالی بود توهان. کلی خندیدم!
نمی فهمیدم دارم می خندم یا گریه می کنم. یه دفعه داد کشیدم:
- داداشم چی شده؟ حرف بزن، حرف بزن توهان. بگو!
فرمون ماشین رو تکون می دادم و مثل دیوونه ها داد می زدم.
یهو فرمون رو ول کردم و دستام رو گرفتم جلوی صورتم و گریه کردم. بلند ضجه می زدم و خشایار رو صدا می زدم. خشایار چیزیش نشده بود، من می دونم! دوباره شروع کردم به خندیدن. حالم بد بود، نزدیک بود تشنج کنم. توهان با صدای خش داری داد کشید:
- گلیا؟ عزیز دلم؟ چت شده؟ نترس فدات بشم، من اینجام! الان می رسیم. ای خدا چه غلطی کردما. گلیا آروم باش، نفس بکش گلیا!
بیچاره یه چشمش به خیابون بود و یه چشمش به من. نفسم بالا نمی اومد. نمی تونستم درست نفس بکشم. دستم رو گذاشتم روی گلوم. با صدای خفه ای گفتم:
- تو... توها...
یه دفعه ماشین ایستاد. توهان اومد سمت من و تند بلندم کرد. نفسم بالا نمی اومد. مرگ رو با چشمای خودم می دیدم. فقط آخرین لحظه صدای داد توهان رو شنیدم.
- دکتر؟ دکترِ این خراب شده کجاست؟ دکتر زنم! گلیا؟
***
به دور و برم نگاه کردم. چرا همه جا سفید بود؟ آخ جون، یعنی من مرده بودم؟ خدایا بالاخره منو بردی پیش مامانم؟
romangram.com | @romangram_com