#سفید_برفی_پارت_204


به آپارتمان سفیدی که رو به روم بود نگاه کردم. آدرسش رو به هزارضرب و زور از منشی شرکت گرفته بودم. زنگ چهارم بود و دستم رو بالا بردم، خدایا یعنی کار درستی می کنم؟ چشمام رو بستم و زنگ رو فشار دادم.

چند لحظه بعد صدای خواب آلودش رو شنیدم:

- کیه؟

معلوم بود چشماش رو بسته که نمی تونه من رو ببینه.

آروم خندیدم و گفتم:

- سلام، گلیام.

- چی؟ خانوم امیدی این جا چه کار می کنید؟

- می شه...

- الان میام پایین.

وا، یک جور گفت انگار می خواستم بخورمش! دیوانه.

چند ثانیه بعد در باز شد و شهریار با قیافه ی متعجبی بهم نگاه می کرد.

- سلام.

- شما... شما اینجا... اینجا اون هم این وقت صبح چه کار می کنید؟

- خب اومدم پسرعموی شوهرم رو ببینم، اشکالی داره؟

- کاری دارین با من؟

- بله، ببخشید مزاحم شدم ولی کار داشتم.

- خوب بفرمایید.

- اینجا؟

- اینجا مگه چه طوریه؟

- شهریار خان می شه بریم بالا؟

- بالا؟ تو خونه؟

خندیدم. این چرا این طوری می کرد؟

- خوب اگه می خواین بریم رو پشت بوم، ها؟ چه طوری؟

romangram.com | @romangram_com