#سفید_برفی_پارت_187


- گلیا شهریار کجاست؟

- یه آبمیوه ریخت روی پاش، رفت دستشویی.

- گلیا یه دقیقه با من بیا.

رفتیم طرف توهان، سرش رو انداخته بود پایین و فکش منقبض شده بود.

آروم صداش کردم:

- توهان؟

سرش رو آورد بالا و با صدای دورگه ای گفت:

- بله؟

تارا ادامه داد:

- داداشی می ری با شهریار حرف بزنی؟

- تارا چی می گی؟ من برم؟

- داداشی تو که می دونی، تو رو خدا.

- من خودم اعصاب ندارم، حالا برم...

- توهان به خاطر من، جان تارا!

- تارا قسم نده.

- اگه من رو دوست داری.

نمی فهمیدم این همه اصرار تارا برای چیه و آخرش که شهریار آهو رو می دید.

توهان دست کرد تو موهاش و گفت:

-باشه، کجاست؟

- دستشویی.

- اومد می رم پیشش.

- مرسی داداشی.

- تارا تو می دونستی این می خواد بیاد؟

romangram.com | @romangram_com