#سفید_برفی_پارت_184
دلم می خواست همه خوششون بیاد. تو چشمای توهان برق رضایت و تحسین دیده می شد و همین برای من کافی بود. طاها رو هم دعوت کرده بودم، ولی نمی تونست بیاد. باید یه سفر می رفت شیراز. تارا اومد کنارم و گفت:
- خسته ای؟
- نه بابا، خسته کجا بود؟ خیلی هم کیف داد.
- خاک تو سرت، از کار کردن لذت می بری؟
- بی خیال تارا. می گم تو درباره ی این سورپرایز آذر جون چیزی می دونی؟
- نه به خدا. از اون روز ما رو دیوانه کرده، هی می گه یه کاری می خوام بکنم خودتون تعجب کنید.
- به قول توهان خدا بخیر کنه!
- واقعا خدا بخیر کنه.
زنگ در باعث شد برم سمت در. اهورا خان و همسرش بود. در رو باز کردم و توهان گرم و صمیمی رفت استقبالشون و با خنده گفت:
- چه طوری نارفیق؟ خبری ازت نیست؟!
با هم مردونه دست دادن. رفت طرف خانومی که همراهش بود و باهاش دست داد و گفت:
- شما چه طورین دختر خاله ی دوست عزیزم؟
دختر خندید و گفت:
- مسخره بازی در نیار توهان. نمی خوای منو با این خانوم خوشگله آشنا کنی؟
- البته، سوگل این خانوم به قول تو زیبا همسر بنده هستن، گلیا. گلیا جان این دختر لوس ننر و غرغرو هم زن داداش من هستن.
با هم به توهان خندیدم. سوگل رو بغل کردم، دختر خیلی خوب و با نمکی بود. با اهورا هم احوال پرسی کردم و رفت کنار بابایی و خشایار نشست. سوگل هم رفت کنار تارا و آذر جون نشست. منم در رو برای مهمونا باز می کردم.
آخر آذر جون صداش در اومد:
- ای بابا گلیا در رو باز بذار هر کی خواست میاد تو، لازم نیست تو هم هی بلند شی و بشینی.
- چشم آذر جون.
در بیرونی خونه رو باز گذاشتم و خودم نشستم کنار تارا و سوگل. صدای شهریار باعث شد از جام بلند شم:
- سلام به همگی.
همه ی سرها برگشت طرف اون ها. توهان از جاش بلند شد و رفت سمت عموش و گرم سلام و علیک کرد. شهرزاد که مثل همیشه بود و زن عموش هم که کلا سلام کردن در فرهنگ لغتش معنی نمی داد! شهریار خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد و به چشم غره های توهانم آروم خندید.
دیگه همه اومده بودن، دوستای توهان، فامیلاشون؛ همه بودن!
romangram.com | @romangram_com