#سفید_برفی_پارت_175


- بس کنین. این بچه بازی ها چیه؟

به حرفش گوش ندادیم و همین طور می دویدیم که یهو توهان رفت جلوی تارا و جلوش ایستاد. نمی ذاشت تکون بخوره و من هم نفسم بالا نمی اومد.

با نفس نفس بهش گفتم:

- توهان خدا خیرت بده!

تارا با قهر گفت:

- داداش اذیت نکن، برو بذار بگیرمش.

- تو غلط می کنی زن من رو بگیری!

- توهان برو کنار من باید این رو بکشم. دارم از تو دفاع می کنم خره!

توهان با یه حرکت تارا رو بلند کرد و گفت:

- لازم نکرده.

تارا جیغ می زد و می گفت:

- داداشی، توهان من می ترسم بذارم زمین.

من و آذر جون از خنده غش کرده بودیم. بالاخره تارا با لگدی که به پهلوی توهان زد تونست بیاد پایین و کنار آذر جون نشست. رفتم تو آشپزخونه و این دفعه چهارتا لیوان شربت درست کردم و بردم توی سالن و کنارشون نشستم.

آذر جون گفت:

- خب بچه ها، تصمیم گرفتین؟

- درباره ی چی؟

- درباره ی این که کی مهمونی رو بگیرین.

توهان با صدای آرومی گفت:

- آخه خانوم محترم، نه به داره نه به بار.

- همین که گفتم، باید یه مهمونی بگیرین!

بلند گفتم:

- آذر جون من کاملا موافقم.

توهان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com