#سفید_برفی_پارت_173


با تعجب بهش نگاه می کردم. داشتم این کارش رو توی ذهنم مرور می کردم.

- برو دیگه.

- با مکث رفتم سمت کمدش و شروع کردم به نگاه کردن لباس هاش. همه ی لباس هاش مارک دار بودن. فکر کنم قیمت هر بلوزش به اندازه ی کل لباس های من بود. نمی دونستم کدوم رو بر دارم، یکی از یکی باحال تر و شیک تر!

- انتخاب کردی؟

- نه، من نمی دونم کدومش رو باید...

- گلی خانوم از هرکدوم خوشت میاد بردارش بده به من!

دوباره به لباس هاش نگاه کردم. یه بلوز سبز چمنی برداشتم و دادم به توهان. با تعجب نگاهم کرد و گفت:

- این رو بپوشم؟

- آره مگه عیبی داره؟

خندید و گفت:

- نه، راستش اون همیشه از این رنگ بدش می اومد!

اون؟ اون کی بود؟ آها، منظورش آهو بود. پس یعنی آهو از رنگ چشمای من بدش می اومد؟ به جهنم، خلایق هرچه لایق!

با عصبانیت گفتم:

- خب چه کار کنم؟ می خوای نپوشش. به من چه؟

- من کی گفتم نمی پوشم؟ خیلی هم قشنگه. معلومه که می پوشمش!

بلوز رو پوشید، معرکه شده بود. هر لحظه بیشتر عاشقش می شدم و نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم. من عاشقش بودم. عاشق همه چیزش، عاشق صورتش، عاشق رفتارش، عاشق هیکلش؛ کاش الان می تونستم برم توی بغلش و بهش بگم دوستت دارم. کاش...

احساسم تازه جوونه زده بود، یه عشق کوچیک ولی باید جلوی رشدش رو می گرفتم. این احساس نباید رشد می کرد. توهان من رو دوست نداره و این یعنی نابود شدن من، من نمی تونستم زن اون باشم. اون هیچ وقت عاشق من نمی شد، پس باید این احساس کوچیک رو ریشه کن کنم! فعلا غرورم از همه ی این ها مهم تره.

صدای زنگ در باعث شد از اتاق بیام بیرون و در رو برای آذر جون و تارا باز کنم. بعد از پنج دقیقه اومدن تو، با من روبوسی می کردن که توهان اومد تو سالن. آذر جون تا صورتش رو دید داد کشید:

- ای وایی! خاک بر سرم.

کیفش از دستش افتاد و به سمت توهان شیرجه رفت. تارا همین طور با تعجب به صورت توهان نگاه می کرد و آذر جون می زد تو صورتش و می گفت:

- عزیز دلم، پسرم چت شده؟ چرا این طوری شده؟

توهان خنده اش گرفته بود. با همون خنده سعی می کرد آذر جون و آروم کنه:

- آذی جون، بابا چیزیم نیست که! مادر من آروم باش. آذی جون الان فشارت می ره بالا ها آروم!

romangram.com | @romangram_com